تبليغاتX
مــــــــــــن آزادم!!!!!!!!!!
   
مــــــــــــن آزادم!!!!!!!!!!
 
 
آرشيو مطالب

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

تیر 1386

خرداد 1386

____________________
مطالب اخير

غصه دارم

محل کار من 3

محل کار من 2

تجربه محل کار من 1

نمي دونم

دلسوزي

يك روز برفي بهاري

افسرده

سال 1388

آخر سال

____________________
پیوندهای روزانه

در باب بکارت دختران:باکره ام پس هستم

واسه خودتون امضا ي ديجيتال بسازين

شما تو رختخواب مثل چه حيواني هستيد؟؟

سايت رسمي پائلوكئيلو

تعيين وزن مطلوب

كلي كتاب واسه دانلود

____________________
پیوند ها

باران

باور كن رفتنم را

خاتونك

من فقط يك زن

فرانكلين

خانم مارپل

من و همسرم عاشقانه هم را دوست داريم

روز مرگي

يادداشتهاي من

'گيلاسي

من و آرش

روي ميز آشپزخانه

دختر ترشيده

همسايه هاي3 (نقد فيلمه)

ايده خانوم

روزهاي من

دزيره

چند قدم نزديكتر به خدا

رونالي

فضول خانوم

سوگلي

من زن ايراني

مشي خانوم

لحظه

دنياي ليلي

سوسن

گالكسي

وصل (M)

بي تو برگي زردم (نرگس)

من در اقيانوس زندگي مي كنم(پانته آ)

پندارهاي آرايه

شكوفه هاي بهاري

زندگي مشترك

من عاشق زني شوهر دار بودم

شرح زندگی من

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

شنبه 1388/03/30

غصه دارم

این روزها اینقدر وضع روحی بدی دارم که اصلا نمی تونم این داستان رو ادامه بدم در صورتی که یکی از بدترین اتفاقات زندگیمه.....بر می گردم و ادمه میدم اما الان نه...........می بوسم دست تمام کسانی رو که واسه اهدافشون جون میدن.........................................


 
 

شنبه 1388/03/16

محل کار من 3

روزها همین طور پشت هم می گذشت و من روز به روز بیشتر به این باور می رسیدم که وای چقدر این رئیس من آدم خوبیه و چقدر هوای منو داره...و وای که من بین چه گرگهایی کار می کنم و چقدر این همکارهام آدمهای بدی هستند..........اما هیچ وقت سرمو بالا نگرفتم تا یکمی فکر کنم که بابا هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیره...و اینکه چطور می شه تمام پرسنل یک اداره آدمهای بدی باشند..........................................

بالاخره یک روز آقای رئیس اومد بغل میز من و شروع کرد از زمین و زمان بهم بافتن و صحبت کردن و اینکه بالاخره تو حرفهاش گفت که من اون روز اون اس ام اس رو واست اشتباهی نفرستادم و می خواستم ببینم عکس العمل تو چیه؟؟؟؟.....منم هاج و واج مونده بودم چی بگم ...البته این پیشنهاد با رفتارهایی که داشت خیلی دور از ذهن نبود......اما علامت سوالهای زیادی تو ذهنم بود...........اینم بگم ایشون پیشنهاد دادند که یک مدتی با هم آشنا بشیم تا همدیگر رو بشناسیم و بعد.................می دونستم که این آدم از خانواده سطح پایینیه.....و باز هم می دونستم که تحصیلات دانشگاهی نداره هر کاری اینجا می کنه از روی مطالعه خودشه...و نسبتی که با مدیر عامل این اداره داره.........ازش بدم نمی اومد و با محبتهایی که کرده بود یک جورایی منو نمک گیر کرده بود در ضمن رئیس منم بود........هم یک بادی اومده بود تو غبغبم که این رئیسمه که داره این حرفها رو می زنه هم اینکه حالا من چی کار کنم......ازش خوشم میاد اما این که هیچ چیزش به من نمی خوره ...تنها چیزی که تونستم بگم این بود که باید فکر کنم.........فردا صبحش.....به محض اومدن سر کار اومد سراغ من که جوابت چی شد........گفتم منکه گفتم باید فکر کنم از دیشب تا الان  ۲۴ ساعت هم نشده........بی خیال شد و رفت...اما دوباره آخر ساعت کاری برگشت که من تحمل ندارم تو رو به خدا بگو جوابت چیه؟؟؟من آدم بدبختی هستم تو زندگیم خیلی سختی کشیدم تو تنها قسمت روشن زندگی من هستی تو رو خدا بهم جواب بده و شروع کرد از زندگیش گفتن ....چیزهایی که از زندگیش گفته بود رو می نویسم چون خیلی رو شناخت این آدم تاثیر داره.......محل خونه اشو گفت که یک جایی اون پایین مایینها بود خیلی پایین(نمی گم کجا به کسی بر نخوره)گفت که بچه آخر خانواده بوده و ناخواسته به دنیا اومده به جز یک خواهر بزرگتر از هیچ کس حتی مادرش محبت ندیده.....همیشه از پدرش کتک خورده و چیزی جز کتکهای پدرش یادش نیست.......اینکه هیچ وقت هیچ اسباب بازی نداشته تنها اسباب بازیش یک ماشین بوده که خواهرش شب عروسیش بهش داده بود.........یکبار به جرم اینکه با بچه های محل رفته بازیهای کامپیوتر نگاه کرده به شدت کتک خورده و تو خونه حبس شده............خلاصه اینکه اون گفت منم دل نازک اشکی بود که سعی می کردم نریزه پایین.......................ازم خواست یک روز بیرون اداره ببینمش تا بتونیم حسابی حرف بزنه.............فرداش حالم خوب نبود و نرفتم اداره........زنگ زدم اول صبح بهش گفتم........نزدیک ظهر یک بهانه جور کرد و زنگ زد و خواست که عصری منو ببینه............خیلی دو دل بودم.....می دونستم که در نهایت جواب من به این آقا منفی....منازش خوشم میومد اما ما هیچ ربطی به هم نداشتیم......اول از همه اینکه تحصیلات خیلی واسه من اهمیت داشت.....حتی دوست پسر های چند روزه منم همه تحصیلات داشتن.....دوم اینکه اصلا دنیای زندگی و بزرگ شدنش با من فرق داشت من دلم براش می سوخت ....اما اون رئیس من بود...کارم؟؟؟؟؟؟؟خلاصه با چند بار زنگ زدن و اصرارش با هم قرار گذاشتیم.......تو یک کافی شاپ تو شلوغی مرکز شهر....فکرشو بکنید حتی محل قرار گذاشتنش واسه من خوشایند نبود...منم همیشه کافی شاپ می رفتم اما نه وسط شهر اونم یک همچون کافی شاپی که از نظر من و دوروبری هام اصلا به حساب نمی اومد.......اما رفتم.....اولین بار بود منو با لباس بیرون میدید خیلی خوشش اومده بود .....احساس می کردم داره با چشمهاش قورتم میده .......هم حس خوبی بود از اینکه اینقدر مورد توجهی....از طرف دیگه کاملا مشخص بود که براش یک چیز رویایی هستم.........خودش چندین بار گفت یعنی این تویی که اینجایی ..تو دختر بالا شهری که الان روبه روی من نشستی........................می گفت هیچ وقت تو رویا ها هم نمی دیدم با یکی مثل تو یک روز بیرون برم...............اینا رو می نویسم نه از این جهت که از خودم تعریف کنم از این جهت که این آدم چقدر دور بود از من و دنیای من......سعیم اینه که توهین نکنم اما چقدر چیپ بود که این چیزا اینقدر به چشمش میومد...............دوباره شروع کرد که تو رو خدا بیا با من دوست شو من نمی خوام فقط با هم دوست باشیم می خوام باهات ازدواج کنم من قصذ سوئ استفاده ندارم ...........بهش گفتم ما نمی تونیم باهم دوست بشیم چون با هم همکار هستیم .....گفت خوب اگه قرار باشه با هم ازدواج کنیم چی؟؟؟گفتم .....خانواده من قبول نمی کنند پدر من رو تحصیلات خیلی حساسه.....گفت...خوب من درس می خونم امسال کنکور شرکت می کنم.............قول میدم لیسانس بگیرم تو رو خدا فقط تو قبول کن.................من تو زندگی به هیچ کدوم از چیزایی که می خواستم نرسیدم تازه حالا دارم می فهمم زندگی یعنی چی تو رو خدا خرابش نکن کمکم کن....قول میدم خوشبختت کنم قول میدم هر کاری تو بخوای واست بکنم...........من که پدر و مادر خوبی نداشتم منکه کسی بهم محبت نکرده تو بکن..........و یک عالمه دیگه از این حرفها و نکته مهمی که تو خاطراتش یا بهترین خاطراتش تعریف کرد این بود که یکبار با دوستاش جمع شده بودن خونه یکی و دوستاش به این نکته توجه کنین که دوستاش حشیش می کشیدن کلی گفتن و خندیدن و خیلی خوش گذشته...........خلاصه اینه فهمیدم بله........گل بود به سبزه نیز آراسته شد............منکه باور کردم فقط دوستاش کشیدن فعلا بسه تا بعد بازم بگم......فکر نکنید دارم کشش میدم اما باید تمام ریزه کاری های شخصیت این آدم رو بگم چون اصلا هدفم همینه.........

یکمی از خودم بگم.....و بحث خاله زنکی.................دلمه درست کردم و واسه مادر شوهر جان فرستادم بسی حض وافر بردند ایشان و تعریف کردند و ما خر کیف شدیم..........آقای همسر واسم یک عدد بع بعی خریدند و ما را بسیار مشعوف کردند......البته فکر نکنید قفط خبر خوب دارماااااااانی نی۳ روز رفته بد اهواز و روزی که برگشت من استقبال بسیار گرمی ازش کردم و فرداش تا ظهر با هم قهر بودیم و مرتبط با موضوع روز می گم که مانیز سبزیم..........راستی من رانندگی می کنم تنهایی خیلی خوب فقط اینکه نی نی عکس آقای موسوی ر چسبونده رو شیشه پشت و من موقع رانندگی چند دقیقه یکبار توهم می زنم که وای کی پشت سوار شده............کندمش آخر

 

 
 

شنبه 1388/03/02

محل کار من 2

  برخلاف قیافه بد اخلاق برادر کوچک توی کار خیلی خوب بود و سعی می کرد کمکم کنه و همه چیز رو یادم بده.........خیلی هوامو داشت........هر اتاقی که می رفتم کار انجام بدم الکی یک بهونه پیدا می کرد میومد سر می زد ....کم کم ما با هم صمیمی شدیم البته تو چهارچوب کاری.....اما من همچنان حق نداشتم برم تو اتاق سرور........اون که قبلا تا میومد سر کار می رفت تو اتاق سرور و بیرون نمی اومد حالا همش بیرون اتاق می نشست و هر دفعه واسه بیرون بودنش یک بهانه ای داشت.......از همکارها حرف می زد و اینکه محیط کاری اینجا خیلی بد.....اون ۲ تا خانومی که اون طرف پارتیشن نشستن خیلی به تو حسودی می کنند چون تو تو این قسمت کار می کنی....یا اینکه فلانی رفته پیش برادر بزرگم و خواسته زیر آبت رو بزنه اما من ازت دفاع کردم..........یا اینکه چه کار خوبی می کنی نهار نمی ری نهار خوری اونجا یک مشت خاله زنک نشستن و چرت و پرت می گن در حد ت نیست که بری اونجا........این حرفها و دلسوزیهاش باعث می شد تا من روز به روز نسبت به اطرافیانم بدبین تر و نسبت به خودش با اعتمادتر بشم...................اکثرا شبها تا دیر وقت تو شرکت بود گاهی تا ۱۰ الی ۱۱ می گفت حوصله خونه رفتن ندارم ....اینجا می مونم بهتر ...و وقتهایی که کار زیاد بود منم تا ۷ یا ۸ می موندم........اون روزها منو نی نی بعد از یک جریانی که مدت ۲ هفته با هم قهر بودیم آشتی کرده بودیم و تصمیم گرفته بودیم که دیگه با هم دوست دختر دوست پسر نباشیم ...فقط ۲ تا دوست معمولی(از این تریپهای احمقانه ای که مقتضای اطوارهای اون حال و احوال بود) به خاطر همین روابطمون کمتر شده بود دیگه مثل قبلش هر روز همدیگه رو نمی دیدیم .........وقتهایی که باید یک کاری می کردم که سنگین بود با اینکه اون مثلا مدیر بود اما سریع میومد کمک و نمی ذاشت من تنهایی انجام بدم........یک روز بالاخره کامپیوترش رو برداشت اومد بیرون اتاق نشست......به بهونه صدای زیاد سرور ها  و اینکه می خواد حواسش به همه چی باشه...... ..گاهی پشت سیستم یکی از خانومهای همکار می نشستم و تا کارم تموم بشه باهاشون خوش و بش می کردم و می دیدم چقدر رفتارشون دوستانه و خوبه..اما به محض اینکه میومدم بالا آقای رئیس کوچک منو صدا می کرد و می گفت پیش خانوم فلانی رفتی مشکل چی بود؟؟؟حواست باشه ها این خانوم خیلی آدم بدیه از دئر دوستی در میاد اما می خواد ازت یک چیزی پیداغ کنه تا زیر آبتو بزنه و حرفهایی از این جنس منم ساده بودم و باور می کردم کم کم متوجه شدم ایشون از توی دوربینهایی که تو اتاقها نصب شده تمام مدت منو چک می کنه که کجا میرم یا با کی حرف می زنم ....دسترسی به تصویر اون دوربینها فقط واسه مدیران رده بالا و این آقا چون مدیر شبکه بود فراهم بود و من تازه متوجه شده بودم که تو تمام اتاقها دوربین وجود داره اما تصویرهاشونو ندیده بودم.........این جریانات همین طور ادامه داشت یک روز که تعطیل شدم نی نی اومد دنبالم تا بریم ددر.....تو ماشین نشسته بودم که واسم اس ام اس اومد ...باز کردم از طرف آقای رئیس کوچک بود....اما یک اس ام اس رومانتیک...شکه شده بودم از طرفی تو ماشین نی نی بودم فقط کافی بود بفهمه........تنها چیزی که به ذهنم می رسید این بود که اشتباهی فرستاده و من بهتر هیچ عکس العملی انجام ندم ...بی خیالش شدم........فرداش رفتم سر کار من هیچ عکس العمل خاصی نشون ندادم اونم اومد و برخلاف روزهای گذشته رفت تو اتاق سرور و در اتاق رو بست مثل روزهای اولی که اومده بودم....تا ظهر ازش خبری نبود تا بعد از نهار در اتاق رو باز کرد و پیگیری یک کاری و کرد....وقتی من جواب دادم در حالی که سعی می کرد منو نگاه نکنه گفت...راستی .......اس ام اس دیروزم اشتباهی برای شما فرستاده شد....ببخشید....منم گفتم...حدس زدم ..خواهش می کنم..............اما این کارش باعث شد مطمئن شم که اشتباهی نفرستاده بود چون هیچ عکس العملی از من ندید این کار رو کرد و اینکه از صبح تو اتاق سرور هم بوده به همین دلیل بوده..............گیج بودم.....چرا فرستاد...حالا این رفتار بچگانه یعنی چی؟؟؟؟ازش بدم نمی اومد اما .......روزها تند تند می گذشت و رفتارهاش بازم مثل قبل بود با محبت و مهربون...و مرتب منو از همکارهام می ترسوند....تو این فاصله چند باری پیش اومد که ساعت 12 با خانومها رفتم نهار رفتارشون خیلی خوب بود و سئوال می کردن که چرا باهاشون نمی رم نهار؟؟؟؟اما هر دفعه اش روز بغدش آقای رئیس منو می خواست و می گفت چرا اینکارو کردی؟؟؟حالا هر اتفاقی بیفته دیگه پای خودته...من همش می خوام کمکت کنم تا اینجا بمونی و دیگران زیر آبتو نزنن اما تو خودت نمی زاری و منم عذاب وجدان می گرفتم که من چقدر خرم این بیچاره داره کمکم می کنه اما من خودم دارم خرابش می کنم ............صبر کنید بر می گردم

 
 

دوشنبه 1388/02/28

تجربه محل کار من 1

من از سال دوم دانشجویی کار می کردم اولین جایی که کار کردم یک شرکت خصوصی بود که به قول خودشون یک همکار می خواستند تا زمانی که تو شرکت نیستند کارهاشو نو انجام بده ..اما الان که فکر می کنم منظورشون همون منشی بود......۳ ماه کار کردم و اومدم بیرون....و تا پایان دوران دانشجویی دیگه کار ثابت نداشتم.....بعدشم ۶ یا ۷ تا شرکت مختلف کار کردم که هرکدوم داستان خودشو داشت تا به محل کار الانم رسیدم.....اما یکی شون که بدترین بود ذقیقا قبل از اومدنم به اینجا بود و به اندازه کافی تلخ بود که بخوام راجع بهش بنویسم.................

یک شرکت نیمه خصوصی بود...یکی از لیزینگهای نیمه دولتی...........از طریق روزنامه پیدا کردم اونم بعد از یک دوره یک ماهه بیکاری.........اسمش خیلی گنده و دهن پر کن بود جاش خوب بود و کاری هم که می خواستند من بلد بودم.........رزومه فرستادم و بعد از تماسشون رفتم واسه مصاحبه...............(اون موقع منو نی نی با هم دوست بودیم اما دورانی بود که خیلی با هم صمیمی نبودیم.....و تصمیمی واسه ازدواج در کار نبود)..........روزی که رفتم مصاحبه یک پسر جوان تو سنهای خودم باهام مصاحبه کرد از محل کار قبلی پرسیدو از مطالب تخصصی کار......من در زمینه شبکه کار می کنم و تجربه خوبی تو سوئیچها و سخت افزار دارم و دوره های زیادی هم رفتم.....این آقا پسر از اینکه یک دختر قرطی اینا رو بلد خیلی به هیجان اومده بود اما سعی می کرد خودشو کنترل کنه........مصاحبه تموم شد و من برگشتم خونه.......از نظر من اون موقع ظاهر پسره خوب بود قد بلند...هیکلی.....صورتشم ...ای بدک نبود....(البته الان اصلا این نظر رو ندارم)............چند روز بعد زنگ زدند بیا واسه مصاحبه دوم.............رفتم اینبار یک آقای جا افتاده با من مصاحبه کرد و فهمیدم برادر اون آقاهه است......کمی سئوال پرسید و گفت این اولین باریه که ما یک خانوم رو تو این قسمت استخدام می کنیم.......کمی درباره مقررات اونجا صحبت کرد و گفت از فردا بیا................................

فردا صبحش من شال و کلاه کردم و با سلام صلوات رفتم سر کار.........اینجا جای معتبری بود و خانواده کلی با کار کردن من تو اونجا حال کردن..........تو سالهای گذشته اش من هر جا رفته بودم سر کار بعد از چند ماه اومده بودم بیرون و فکر می کردم دیگه اینبار اینجا موندگار می شم......................وارد قسمت خودمون که شدم برادر بزرگ پشت میز بیرون اتاق سرور نشسته بود و کار می کرد منو که دید سلام علیک کرد و تعارف کرد بشینم...هنوز ننشسته بودم که برادر کوچک در حالی که یک ام پی تری پلیری تو گوشش بو و صدای گوپس گوپس میومد وارد شد و بدون سلام رفت تو اتاق سرور و بعد از چند لحظه اومد بیرون و خطاب به برادرش گفت ...روز اول ۵ دقیقه دیر اومده.......منم  با اخم نگاهش کردم و رومو کردم طرف  دیگه کاملا متوجه اخم و ادا اطوار من شد و رفت تو اتاق...............روز اول با وجود برادر بزرگ به خوبی و خوشی گذشت..........................تو هفته اول چند تا موضوع رو متوجه شدم یکی اینکه برادر بزرگ قراره کا رو تحویل برادر کوچک بده و بره .......من حق ندارم وارد اتاق سرور بشم یا به سرورها ریموت بزنم.........برادر بزرگ آدم معقول و متاهلی بود....برادر کوچک آدم عجیبی بود و صبحها با صدای گوپس گوپس ساعت ۱۰ میومد سر کار  و تا ظهر تو اتاق می موند و اگه کسی وارد اتاقش می شد با صدای داد بیرون میومد کلا صبحها با کسی حرف نمی زد و کسی نباید باهاش حرف بزنه و سلام منو با تکون دادن سر جواب می داد.........

توی اون قسمت به غیر از من ۲ تا خانوم دیگه هم بودن که تو یک پارتیشن مجزا می نشستن و کلا با من حرف نمی زدند ..من زود با آدمها ارتباط برقرار می کنم اما اونا نمی خواستند با من ارتباط داشته باشند........خانومها راس ساعت ۱۲ تو نهارخوری دورهم نهار می خوردن اما من نمی رفتم....به ۲ علت یکی اینکه هیچ کدوم رو نمی شناختم و غذا خوردن با آدمهای غریبه خیلی سخت بود و دوم اینکه من عادت نداشتم ساعت ۱۲ نهار بخورم خیلی زود بود..........و این باعث شد تا باز هم دیرتر با کارمندها آشنا بشم و دوست پیدا کنم.....................بر می گردم و ادامه میدم...خیلی زود

  

 
 

دوشنبه 1388/02/21

نمي دونم

روزها تند و تند ميان و ميرن منم تو يك پيك شديد كاري تو محل كار و يك زندگي روتين تو خونه گير افتادم......به غير از محل كار كه كارم به شدت زياد شده اما كلا روزگار آرومي رو مي گذرونم.......البته اين روزهاي گذشته كار زياد تو محل كار و بعدش شام و نهار درست كردن و خانه داري خيلي خسته ام كرده به خصوص با شلختگي هاي اين پسر بچه اي كه اسمش شوهره.....................

ديشب رفتيم رانندگي آخه من از رانندگي خيلي مي ترسم ...اينقدر غر زد كه داشتم ديوونه مي شدم..............خودش فشار مياره كه تو چرا رانندگي نمي كني بعدشم خودش.....غر مي زنه توقع داره منم حرفه اي باشم..............بايد تا آخر خرداد پاشو عمل كنه و تا يك ماه و نيم بعد از عمل نمي تونه رانندگي كنه من بايد جبران كنم.............

بازم با خواهر كوچيكه ني ني در وضعيت چشم و ابروي نازك به سر مي بريم.........خانوم زنگ زده كه لطفا از اون سرويس غذاخوري كه واسه جهازم خريدم يك ست كامل بخر....بيار .......داشتم از عصبانيت مي تركيدم.....درسته كه من محل كارم بازاره اما حمال كه نيستم........شوهر خانوم غيرتيه خوشش نمياد همسرش بياد بازار بعد من بايد برم واسشون خريد كنم تازه كساني كه بازار خريد كردن مي دونند كه بردن تا خونه از اينجا چه پروسه سختيه...........منم لجم گرفت به شوخي گفتم عزيزم به همسر غيرتيت بگو من نبايد خريد خونتونو بكنم خودش بياد..........اما بازم با پررويي حرف من نشنيده گرفت و گفت برو بخر...........منم زنگ زدم به ني ني و جريانو گفتم اونم گفت بي خيال نمي خواد بري حق با توست...من خودم بهش مي گم تو نمي خري....................تازه شب ني ني يك كاري داشته ميره يك سر خونشون اونم شروع مي كنه از من شكايت كردن كه زنت گفته به همسرغيرتيت بگو من نبايد خريد خونتونو بكنم خودش بياد ...ني ني هم گفته خوب راست گفته ديگه....................

خيلي خاله زنكي شد...ببخشيد.....

بعضي از بچه ها كامنت خصوصي ميزاند يه چيزي سوال مي كنند يا يك چيزي مي خوان اما هيچ وسيله ارتباطي به من نمي دن ...نه تلفن نه آدرس ميلي...بابا من چطوري با شما كانكت شم....باور كنيد من بي ادب نيستم جواب ندم اما يه چيزي به من بدين ديگه

 

 
 

یکشنبه 1388/01/30

دلسوزي

جمعه شب حدود ساعت ۵/۱۲از ميدون ونك اومديم پايين ديديم ترافيكه......با تعجب پرسيدم ..اين وقت شب چرا ترافيكه؟؟؟؟...ني ني گفت اونجا رو نگاه كن!!!!!...........چند تا دخترخانوم...از نوع معلوم الحال..اما خوش هيكل....خوش تيپ ...از دور كه خوشگل هم به نظر مي رسيدن...........ايستاده بودن كنار خيابون و يك ترافيك شديد از مدلهاي مختلف ماشين با سرنشيناني در تمامي رده هاي سني  از ۲۰ تا ۶۰ ..........خلاصه اينكه منظره اي بود بس ديدني...........

من هميشه با ديدن اين نوع دخترا اولين حسي كه بهم دست ميده دلسوزيه....اصلا هم نمي تونم ازشون بدم بياد چون اگه از زور بدبختي نبود كه اينكاره نمي شدن؟؟؟؟؟؟؟؟ به نظر من هيچ كس واسه عشق و حال ساعت ۱۲ شب جونشو تو دستش نمي گيره كنار خيابون بياسته!!!!!!!!!!!!!!!!

ني ني كه ديد من دارم واسشون دلسوزي مي كنم گفت دلت واسه اينا نسوزه اينا هر كدوم واسه خودشون يك گرگ هستند.......همه شون چاقو دارن ........من كه فكر مي كنم بايدم داشته باشن اگرم گرگ هستند جريان اون ضرب المثله كه مي گه اينقدر مار خورده تا خودش افعي شده ........

جريان چاقو منو ياد زماني انداخت كه دانشجو بودم و تو مدرسه درس مي دادم ....يكي از مدرسه ها يك دبيرستان دخترونه بود تو نظام آباد.............من كامپيوتر درس مي دادم..........چون تفاوت سنيم با شاگردهام كم بود خيلي با هاشون دوست بودم......يك روز آخر ساعت كه منتظر بوديم تا زنگشون بخوره چشمم به يك چيز عجيب تو دست دخترا افتاد .....گفتم اون چيه؟؟؟؟اون دختر در حالي كه اونو تو دستش مي كرد تا به من نشون بده گفت پنجه بوكس..........گفتم اينو از كجا آوردي؟؟؟گفت مال خودمه...........گفتم به درد چي مي خوره؟؟؟..........گفت لازم مي شه شايد بخوام حال كسي رو بگيرم...........گفتم بلدي باهاش بزني؟؟..................گفت بله از دادشم ياد گرفتم................بچه ها كه قيافه متعجب منو ديدن واسه اينكه منو از اين حالت تحجر در بيارن گفتن اين كه چيزي نيست ما چاقو ضامن دار هم داريم..........طولي نكشيذ.....كه هر كدوم يا چاقو يا پنجه بوكس از كيفشون در آوردن.........فكر كنم از كلاس ۴۰ نفري حداقل ۲۰ نفر يا پنجه بوكس يا چاقو ضامن دار داشت...........به يكي ديگه اشون گفتم بلدي با اين چاقو بزني؟؟؟؟گفت بله.....و شروع كرد روش زدن با چاقو و جاهاي مناسب براي زدن رو توضيح دادن.....مي گفت دخترا بايد اينطوري دستشون بگيرن اما پسرا اينطوري مي گيرن....دخترا اينطوري زورشون بيشتر مي شه...........گفتم تا حالا ازش استفاده كردي..........گفت بله.........يكبار دوست پسر دوستم  كه با هم دعواشون شده بود دفتر خاطراتشو برداشته بود و بهش پس نمي داد با هاش قرار گذاشتيم ......دفتر خاطراتم با خودش آورده بود هرچي گفتيم بده نداد منم با نوك چاقو زدم تو بازوش و دوستم دفترو كشيد و دوتايي دويديم.....................

نمي دونم چرا جديدا هرچي مي پزم مي سوزه و ني ني بيچاره مجبوره نون و ماست بخوره؟؟؟؟؟؟؟؟البته من اصلا دست پا چلفتي نيستم فقط خوابالو جديدا خواب آلو شدم............

 

 

 

 
 

سه شنبه 1388/01/25

يك روز برفي بهاري

امروز روز خوبي شروع كردم...با اينكه صبح برف ميومد و منم سرماخوردم و زياد رو به راه نيستم اما هر چقدر صبح سعي كردم خونه بمونم و سر كار نرم اين عرق ملي نزاشت و اومدم سر كار .........

رفتم پيش دكتر اداره با دفترچه بيمه مستر ني ني..........بهش گفتم دفترچه بيمه خودمو گم كردم و اين مال همسرمه...واسم دارو نوشت و فردارو استعلاجي.... اما تو برگه استعلاجي نوشته خانم ني ني......فكر كنيد مثلا خانوم اصغر اكبري..................اول اسم پسرونه خانوم گذاشته و واسه من استعلاجي نوشته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ديشب رفتم خونه مامان ني ني ..........اونقدر كه قبل از رفتن عزا گرفتم بد نبود...البته خواهر كوچكش هم بود اما كاري به كار من نداشت و خوب هم بود....خدا رو شكر...............خونشون طبقه ششمه...تو آسانسور ني ني يكهو منو بغل كرد و شروع كرد به بوسيدن.......آروم هولش دادم عقب گفتم رژ لبم پاك شد..........تو چرا مياييم اينجا اينطوري مي شي؟؟؟؟؟؟؟؟دوتامون زديم زير خنده......هميشه خونه مامان ني ني به ياد ايام خوش دوستي بسيار خاطره انگيزه...........تو دوران دوستي من يواشكي ميومدم خونه ني ني ...واي كه اين پيش هم بودن چه لذتي داشت.........يادم تو دوران نامزدي بابام اينا رفته بودن مسافرت و ني ني شب اومد پيشم بمونه...آني كه زنگ زد بهش گفتم ني ني اينجاست و اومده شب بمونه.....من خيلي استرس دارم و مي ترسم هر لحظه بابا اينا بيان..........آني مي خنديد و مي گفت ديوونه خوش به حالت نمي دوني چقدر خوبه و شوهرشو صدا كرد و گفت ني ني رفته خونشون مي خواد شب بمونه ...اونم هيجان زده شد و كلي ابراز احساسات كرد...منم هاج و واج از اينكه اينا كه هميشه با همند چرا حسرت ما رو مي خوردند..................حالا مي فهمم....................الانم خوبه ...خيلي خوب ...اما اون يواشكي يك حال ديگه اي داشت..............ديشب تو خونه مامانش....هي دستمو مي گرفت و مي گفت واقعيه.........ما ازدواج كرديم.....................خيلي وقتها شبها كه با هم تا دير وقت فيلم مي بينيم فكر مي كنيم كه چقدر خوبه....ما واقعا ازدواج كرديم.....................گاهي ميگم يعني الان نبايد منو برسوني خونمون؟؟؟؟؟؟

ديروز تو فيس بوك يك تست بود شما چند درصد رواني هستيد؟؟؟؟من ۷۰٪ رواني بودم......................

تفاوت بين ديروز و امروزم خيلي زياده..........................

 

 

 

 

 
 

دوشنبه 1388/01/24

افسرده

امروز هوا خيلي سرده...يعني تو اداره ما خيلي سرده منم از ديروز سرما خورده هستم ديگه بدتر.........زياد رو به راه نيستم..............اول صبح با ني ني دعوام شد.............هر روز صبح تمام وسايلشو مي زارم واسش رو ميز تا جا نذاره غذا شو از يخچال گذاشتم بيرون و گفتم عزيزم كيسه دم در يادت نره بزاري تو ماشين.........با بد اخلاقي گفت ديشب گفتي .......بازم از صبح داري غر مي زني؟؟؟خيلي دلم شكست....من كه چيز بدي نگفته بودم.........گفتم اصلا ديگه باهات حرف نمي زنم تا غر نباشه........................موقع رفتن هم نيومد بوسم كنه و فقط بلند گفت خداحافظ...........................وقتي داشتم مي رفتم ديدم كيسه رو جا گذاشته

گاهي كم ميارم.........اين جريان پاش ديگه داره ديوونه ام مي كنم از ۲ هفته قبل از عروسي ....اونم از جريان ماه عسلمون.............وقتي پاش درد مي كنه عصبي و بد اخلاقه...حاضرم نيست يك دكتر ديگه بره...خدا رو شكر از بعد از عيد ديگه فيزيوتراپي هم نمي ره................شديم مثل خواهر و برادر ها.........

روز ۱۳ به در باهم دعوا كرديم....خيلي بد....خيلي بد.........داشتم ديوونه مي شدم از اين همه خونسردي و بي خيالي.............وقتي ديد ديگه بد جوري جوش آوردم ديگه تازه عكس العمل نشون داد و اومد جلو تا دل منو بدست بياره............روز بعدش خيلي خوب بود و مثل پروانه دورم مي گشت...تا اينكه سر خواهرش باهم جر و بحثمون شد بازم جوش آوردم.....جديدا كم طاقت شدم..........از خواهر كوچكش بدم مياد متنفرم..........هميشه به من متلك مي گه............چشم ديدنشو ندارم(رك تر از اين نمي تونستم بگم)

اون كسي كه ازم آدرس خواسته بود و اول پست قبليم نوشتم خبري ازش نشد..نگرانشم.........اگه سر مي زني يك خبري بده

                                                                                                                                   

 
 

یکشنبه 1388/01/16

سال 1388

همين الان بعد از مدتها رفتم كامنتهاي خصوصي چك كردم ديدم يكي از دوستان نازنينم با اسم محفوظ ۲ تا كامنت گذاشته و يك آدرس ازم خواسته اما نه آدرس ميل گذاشته و نه آدرس وبلاگ لطفا واسم يك آدرس ميل بزار تا بتونم كمكت كنم و ببخشيد كه اينقدر دير جواب ميدم....امروز ديدم...............عزيزم من امروز منتظرم و قول ميدم تند تند چك كنم و بهت جواب بدم

سال ۱۳۸۸ با كلي اميد و آرزوهاي رنگارنگ شروع شد............اين اولين عيد منو ني نی بود كه لحظه تحويل سال تونستيم پيش هم يا تو بغل هم باشيم و خيلي لذت بخش بود...........كل تعطيلات رو تو خونه بوديم و به جز چند جاي واجب واسه عيد ديدني جايي نرفتيم.............و تمام مدت در حال ديدن سريال جنجالي پريزن برك(فرار از زندان) بوديم........

اين مدت گذشته زياد حوصله وبلاگ نويسي و وبلاگ خوني نداشتم اما حالا برگشتم.....دلم مي خواد تم وبلاگم رو عوض كنم ....اگه تم خوب سراغ دارين آدرس بدين...........مي خوام تعداد افرادئ آن لاين رو نشون بده......................

چند شب پيش وقتي داشتم برمي گشتيم خونه يك گربه شرور ناگهاني پريد وسط اتوبان و ماشين جلويي ما شروع به زيكزاگ رفتن كرد و ني ني هم براي اينكه خودمونو به كشتن نده مجبود شد بزنه به گربه.....هنوز صدا و ضربه بدنش به كف ماشين تو ذهنمه...خيلي بو بود از ترس مي لرزيدم..........اون شب با هم قهر بوديم......البته نه قهر قهر .........من از دستش عصباني بودم و باهاش حرف نمي زدم وقتي رسيديم خونه ني ني نشست جلو تلوزيون و من رفتم تو اتاق اول يكمي به زمين و زمان فحش دادم و گريه كردم بعد........تلفن زدم به يكي از دوستام تو كانادا و يك ساعتي حرف زديم ساعت حدود ۳/۵ صبح بود كه رفتم بيرون اتاق...ني ني خواب بود بيدارش كردم و اومديم تو اتاق و خوابيديم.................

هنوز خيلي نگذشته بود كه خواب ديديم روح ني ني از بدنش خارج شده و كنارش ايستاده و بدنش داره مچاله مي شه ............خيلي واضح بود.........از ترس از خواب بيدار شدم..............احساس مي كردم تو اتاق يك نور تند زرد رنگه.....و چيزاي سياهي تو اون نور در حال حركتند......و صداي ناله ني ني به طرز وحشتناكي شنيده مي شد.......بيدارش كرد.....وقتي بيدار شد نفس نفس ميزد........گفتم داشتي خواب بد مي ديدي؟؟؟؟....گفت آره؟؟؟؟...چه خوابي؟؟؟؟........يادم نيست.........

خوابيديم.................بازم تازه خوابم برده بود كه عين همين جريان تكرار شد........اين دفعه وقتي بيدارش كردم ...حالش خيلي بد بود......تمام تنش خيس عرق بود.........دوتايي بلند شديم از اتاق رفتيم بيرون و چراغها رو روشن كرديم.......همش تو ذهنم بو كه اين اتفاقات تقصير منه و تا من نبخشمش نمي تونه بخوابه...اما ازش ناراحت بودم و باور نمي كردم تقصير من باشه..............

خوابيديم..........اما بازم تكرار شد.........اين دفعه مطمئن بودم تا نبخشمش راحت نمي شه.....حالش بدتر از دو دفعه قبل بود اما خواب بدش بازم يادش نبود........و من بازم اونا رو مي ديدم.........بخشيدم اين بار ديگه تا ساعت ۱۱ صبح بيدار نشديم.....و تونستيم بخوابيم.............

ديوونه نشدم...........حدود ۱۲ يا ۱۳ سال پيش وقتي مامانم تازه فوت كرده بود....من و خواهر ام....رفتيم سراغ احضار روح و اين كارها .........تجربه بسيار بسيار تلخي بود........خيلي عذاب كشيدم تا يك سري جريانات تموم بشه.....جرياناتي كه باور كردنش دور از ذهن و سخته...........اما واقعي ............

مي نويسم همه اشو.........................

 

 

 
 

شنبه 1387/12/24

آخر سال

فكر مي كنم اين آخرين پست من تو سال ۸۷ باشه....................

سال ۸۷ سال خوبي بود ...........البته بايد بگم كه هم ۸۶ و هم ۸۷  هر دوش سالهاي خوبي بودن نامزدي...پيماني شدنم تو محل كار........كار ني ني ......عروسي و حل شدن يك سري مشكلات.....كلا سال خوبي بود......و اميدوارم كه سال جديد هم سال خوبي باشه.................

تقريبا يك هفته است كه منو ني ني مثل سگ و گربه همش داريم با هم مي جنگيم........به خاطر همين بي حوصله هستم و چند وقتيه ننوشتم.......همش خونه رو كثيف مي كنه..........به خدا من وسواسي نيستم............تازه شايد دختر نا مرتبي هم باشم اما اون ديگه شورشو در آورده.........بقهش هم كه مي گم بهش بر مي خوره.و به من مي گه قرقرو..........امشب مهمون دارم اما از ديشب با ني ني قهرم ....هر چقدر حرف زد من به علت فعال شدن كودك درون باهاش حرف نزدم

عيد امسال رو دوست دارم چون اولين ساليه كه تو خونه خودمونيم........................

مي رفتم خونه آني ...در افكار خودم غوطه ور بودم يكهو يك پسر بچه ۷ يا ۸ ساله در فاصله ۳۰ سانتي من وسط خيابون استفراغ زد.......مثل اسپايدرمن پريدم عقب و خودمو نجات دادم..............

شايد تو عيد بريم شمال البته من خونه رو ترجيح ميدم..............

خواهرم(مامان گالوني) به همراه گالوني هفته پيش رفتن دبي..........تمام راه رفت و برگشت گالوني در استرس شديد بوده و توهم لاست داشته همش  فكر مي كرده الان هواپيما سقوط مي كنه....چند بار مهموندارها رو صدا كرده و گفته بال هواپيما آتش گرفته و ما داريم سقوط مي كنيم......مهموندارها هركدوم اول كمي مي ترسيدن بعدش مي فهميدن اين بچه است و نبايد توجه كنند...........خلاصه كه فكر كنم اين گالوني بيچاره تو هواپيما چند كيلويي لاغر شد........................

۳شنبه و ۴ شنبه مرخصي گرفتم واسه خونه تكوني.........

رفتيم عكاسي واسه فيلم عروسيمون ديديم عكس عروسي مارو ۲متر در ۲متر چاپ كرده و زده تو آتليه...كلي حال كرديم......اينقدر عكسه خوشگل بود و اون ابعاد بزرگش خيلي عالي بود...........كلي احساس خوش تيپي كرديم...............

اميدوارم سال ۸۸ واسه همه تون سال خوبي باشه........و همه به هر چي مي خوان برسن...........

خدايا آرزو مي كنم اول از همه پاي ني ني جونم خوب بشه بعدشم فقط واسه خودم و همه دوستاي وبلاگي و غير وبلاگي آرزوي خوشبختي مي كنم........

خدا بازم شكرت مي كنم ....به خاطر همه چيزايي كه دادي..ندادي...دادي و گرفتي

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme