تبليغاتX
مـــــــــــــــــن آزادم ..ااااا
درجه حرارت 1000 یکشنبه سی ام تیر 1387 17:5
چند وقتيه بي حوصله و عصبي هستم...به خاطر اتفاقاتي كه دور و برم افتاده اول بگم كه سر پست قبلي با ني ني قهر بودم و عصبي....اما الان آشتي هستم و مهربون اما كلا ...آبجي اعصابمون تريته...بدجوري هم تريته.......هميشه تو برخوردم با آدما خواستم مثل يك ليدي باشم ....خواستم مهربون باشم...خواستم آدم مثبتي باشم.....اما مي دونيد چيه خسته شدم ...مي خوام خودم باشم....مي خوام يك گرگ وحشي باشم و همه رو پاره كنم ...مي خوام مثل لاتهاي چال ميدون باشم.....مي خوام بزنم به سيم آخر...................................

حالم (البته آقايوني كه ميان اينجا رو مي خونند ..ببخشيد) آره...حالم از هرچي جنس مذكر بهم مي خوره...همه همه شون.....از گربه نر روي ديوار كه شبها دنبال ماده مي كنه و نمي زاره بخوابم گرفته تا اون آقا پيره كه تو سن ۸۰ سالگي ياد تجديد فراش ميافته.....دختر خانومهايي كه مياييد اينجا رو مي خونيد فكر نكنيد مال شما با بقييه آدما فرق مي كنه هاااااا...همه شون يكسان هستند فقط اطواره ميمونه كمي بيشتره...........

مي دونيد چرا عصباني هستم ........يه آقاي به اصطلاح محترمي رو مي شناسم كه بعد از داشتن ۲ تا بچه و يك همسر مثل دسته گل ...حالا يادش افتاده اس ام اس بازي و حرفهاي عاشقونه هم دنيايي داره هاااا و زن احمقش فقط حرص مي خوره و كاري از دستش بر نمي آد......................متاسفم..............

از شدت عصبانيتم از اين جريان حوصله ديدن و حرف زدن با ني ني هم ندارم همش فكر مي كنم اونم اين كارها رو مي كنه.......... طفلك فكر مي كنه شايد دوره زنونگيه

نمي تونم خودمو جاي اون زن بيچاره بزارم....اما اگه جاش بودم پوست سرشو مي كندم....آبروشو مي بردم...حالم بهم مي خوره

نوشته شده توسط من آزادم | موضوع: | لينک ثابت |

!!!!!!!!!!!!! دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 8:48
زندگي عجيب است!!!

چون:

تا گريه نكني كسي نوازشت نمي كند

تا نخواهي بروي كسي نمي گويد بمان

تا نروي كسي قدرت را نخواهد فهميد و نخواهي فهميد كه ذعاشقت بود

از همه دوستاي وبلاگيم عذرخواهي مي كنم كه بهشون سر نزدم......گاهي تو زندگي اتفاقاتي مي افته كه هيچ وقت انتظارشو نداشتي و حالا تصميم درست گفتن خيلي سخته......سعي مي كنم امروز به همه سر بزنم.....روزهاي گذشته جز روزهايي از زندگي بود كه دلم مي خواد با قيچي ببرمشون.....يا صبح كه از خواب بيدار مي شم بفهمم همه اش فقط يك خواب ترسناك باشه...نمي تونم بنويسم چي شده ...چون نمي دونم چي بگم....بيشتر نمي نويسم چون چيز خوبي واسه نوشتن ندارم....اما اگه آخرش خوب شد كه عاليه اما اگه خراب شد مي نويسم ..مي نويسم تاااااااااااااااا

يا علي

 

نوشته شده توسط من آزادم | موضوع: | لينک ثابت |

خاطرات جواني شنبه پانزدهم تیر 1387 10:30
نمي دونم چرا گاهي آپ كردن واسم سخت مي شه؟؟؟؟؟

ديشب ساعت ۱۱:۳۰ با ني ني بيرون بوديم توي جردن يك ترافيكي بود كه بيا و ببين.....ياد يك خاطره اي افتادم از اوايل دوستيمون كه جالب بود كلي خنديديم..........حدود ۴ سال پيش اون موقعها كه تازه با هم دوست شده بوديم عصر پنجشنبه قرار شد من و آني بريم خونه يكي از دوستامون و ني ني هم بره خونه دوستش.....عصر پنجشنبه بود و ما هم جوان و ناپخته به سرمون زد بريم با ماشين دور دور بازي تو جردن و فرشته و.....چادر و چاقچور تنمون كرديم و ني ني جانمون رو پيچونديم كه داريم ميريم خونه خاله دوستمون و نمي تونيم با هم تلفني حرف بزنيم ني ني جان هم گفت عيبي نداره منم دارم مي خوابم..خلاصه ما اومديم جردن..... جردن و اومديم بالا دور اول موقع برگشت ديديم يك ماشيني كنار خيابون پارك كرده و يك سري جوان رعنا و خوش بر و رو بهش تكيه دادن و ما نيز در حال چشم چراني ناگهان ديديم يك از آن جوانان رعنا ني ني جان خودمان است ........از ماشين پياده شديم و يك سلام و عليكي كرديم اما هم من خجالت كشيده بودم هم ني ني جان اما از روز بعد ...هر دو طوري وانمود كرديم كه اصلا اون روز تو زندگيمون نبوده.......................

از اين نوع اتفاقات توي ۲ سال دوستي ما زياده ...چون اوايل ما اصلا تصميمي واسه ازدواج نداشتيم.......ما توي آخراي بهمن ماه با هم دوست شديم و اولين چهارشنبه سوري كه مي خواستيم با هم باشيم يكي از دوستهام منو مهموني دعوت كرد منم گفتم با ني ني ميرم.......اما ني ني گفت من يا با دوستم ميام يا اصلا نمي آم....و  منم مجبور شدم قبول كنم كه دوستشم بياد........خوشم مياد حالا اين آقاي ني ني همون ني ني قبلي حالا ديگه حتي شماره تلفن دوستهاشم نداره....و اگه كسي بهش تلفن كنه بايد يك ساعت خودشو معرفي كنه تا ني ني يادش بياد........گاهي كلافه مي شم مي گم يعني تو يك دوست نداري باهاش بري بيرون تا منم بتونم گاهي با دوستام باشم؟؟؟؟؟اينقدر جواب زنگشونو نداد و پيچوندشون حالا اونا هم جواب نمي دن البته بگمااااا ني ني چند تا دوست متاهل شسته روفته و استرليزه داره كه گاهي همه با هم ميريم بيرون.......البته بگمااا منم دختر خوبي شدم و بزرگ شدم.........يادمه اون موقعها ني ني خيلي بهم گير ميداد اگه تلفن ميزد و من جواب نمي دادم به شدت دعوامون مي شد ....رفته بودم پيش مشاور و واسش رفتار ني ني رو گفته بودم اونم بهم گفته بود كه اين آقا آدم خطرناكيه باهاش بهم بزن اگه باهاش ازدواج كني بدبخت مي شي....الان خوشحالم كه حرف اون مشاور و گوش نكردم ...........گاهي به ني ني مي گم تو واقعا همون آدم هستي چطوري اينقدر خوب شدي؟؟؟؟؟؟؟؟اونم مي گه تقصير خودت بود بهت اعتماد نداشتم و دوست داشتم اما تو زير آبي مي رفتي...........حالا فكر نكنين ما خيلي آدماي بدي هستيمااااا......اما اون موقع كوچولو بوديم و شيطون حالا هردومون بزرگ شديم ياد گرفتيم كه چطور با هم رفتار كنيم؟؟؟من ياد گرفتم كه حساسيتهاي اونو بيشتر نكنم و اونم متقابل......................................قبلا اگه يكي از همكارهاي مرد به موبايلم زنگ مي زد زندگي تيره و تار مي شد اما حالا اينقدر خوب شده كه ما همكار آقام و همسرش و ني ني ۴ تايي ميريم بيرون...............بسه ديگه

بعدا نوشتم : ۱۱ تير پانزدهمين سالگرد فوت مامانم بود...منو آني حلوا درست كرديم ...چون آرد و الك نكرديم كلي دون دون بود....اما به مامان ني ني كه دادم اينقدر تعريف و تشكر كرد و مامان و بابامو دعا كرد من مردم از خجالت ....نظرم داره عوض مي شه فكر كنم خيلي هم آدم بدي نيست

شكرانه: خدايا به خاطر تمام چيزايي كه دادي...ندادي...و دادي و گرفتي شكرت مي كنم....... 

 

 

نوشته شده توسط من آزادم | موضوع: | لينک ثابت |

پخش و پلا نوشتم شنبه هشتم تیر 1387 9:41
بازم شنبه شد....

از بچگي از روز شنبه خوشم نمي اومد بجاش عاشق ۵شنبه ها بودم و هستم ...صبح كه بيدار شدم با خودم فكر مي كردم واي حالا بازم يك هفته بايد منتظر شم تا دوباره ۵شنبه بشه بتونم بخوابم !!!!!!

اين هفته اي كه گذشت به شدت شلوغ بود اول از ۵شنبه قبل بگم كه عروسي دخترخالم بود و كوچكترين و البته به غير از من آخرين عضو مونث خانواده نيز به جرگه عروسان خوشبخت پيوست...هفته گذشته هم به مناسبت روز مادرتقريبا من هر روز توي مراكز خريد در رفت و آمد بودم ۳ عدد هديه براي مادر شوهر..مادربزرگ شوهر...و همسر پدرم....و از اونجايي كه از قديم گفتن زپرشك آيد و زن زايد و مهمان عزيزم ز در آيد تولد آني جان خواهر گرامي ۲ خواهر زاده معصوم خودم و ۲ خواهر زاده معصوم همسر نيز در اين ماه خونين واقع شده بود و اين كارمند بي پول مجبور به خريد ۸ هديه ناقابل شد....

و البته خبر خوشحال كننده اينكه شركت سايپا بر سر اينجانب منت گذاشته و پس از گذشت ۳۰ روز از زمان تحويل ۳۰ روزه يعني پس از گذشت ۶۰ روز بالاخره روز ۲شنبه ريوزو را به ما تحويل داد....و باز هم با توجه به اين جمله كه اينجا ايران است و در ايران عزيز هر اتفاقي ممكن....شايان ذكر است كه اينجانب ساعت ۱۵:۳۰ خودرو را تحويل گرفته و از ساعت ۱۷ به دنبال نمايندگي هاي سايپا جهت گارانتي خودرو بودم چرا كه شيشه بالابر خودرو محترم از كار افتاده و چهارطاق باز مانده بود...و ما ناگزير از سپري كردن شب در ريوزو بوديم .......روز بعد هم نمايندگي هاي خودرو بعلت نو بودن ماشين و نداشتن كارت گارانتي همكاري شديدي انجام داده و ما را تحويل نگرفتند .....عصر همان روز باز هم شركت سايپا ما را شرمنده كرده و در يك اقدام انتحاري كارت گارانتي را به اينجانب تحويل داد و اما مشكل اينبار؟؟؟؟؟؟تاريخ شروع گارانتي از ۸ تير ماه بوده و آن روز ۵ تير ماه بوده و ما باز هم بايد در انتظار شروع گارانتي مي مانديم......ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه اينجا ايران است و ما بايد اين جمله را آويزه گوشمان كنيم..........................

روز جمعه به بچه داري گذشت (خواهر زاده داري)...............

رفتم خونه مادر بزرگ ني ني جونم...مادربزرگش يك خانوم مسن و زمين گيره كه گوشش سنگينه و اگه خدا منو ببخشه بايد بگم يكمي هر چيزي رو دير متوجه مي شه يعني بايد خيلي شمرده  صحبت كني تا بتونه پروسس كنه......خاله خانوم واسه ني ني چاي آورد ...ني ني هم اصلا چاي نمي خوره و مدل خاله خانو اينطوريه كه اگه چيزي مياره حتما بايد بخوري ....ني ني هول شده بود كه چاييشو چي كار كنه منم فنجون چايي رو برداشتم خيلي اروم سرمو بردم بيرون پنجره و خاليش كردم بيرون ...تا اومدم تو مادربزرگ كه به طور ناگهاني اي كيوش افزايش يافته بود گفت چايي رو ريختي بيرون؟؟؟؟منم يك دفعه اين كار و كردم......حالا قيافه منو داشته باشين كه هيچ كس نفهميده اين چطوري فهميده؟؟؟......ني ني و خواهرش كه از شدت خنده سياه و كبود شده بودن....مادر شوهر عزيز به دادم رسيد و گفت نه رفته بود به ماشين سر بزن چايي رو بيرون نريخت.....من تازه از شوك بيرون اومدم حالا خودم خنده ام بند نمي اومد.............

اداره به همون گنديه گذشته است و روز به روز اين مديران ارشد و كارآمد...كارآمدتر مي شن....خدا آخر و عاقبت اين مملكتو به خير بگذرونه....

گاهي فكر مي كنم كاش يك تفنگ داشتم مي رفتم تو اتاق اين آقايون كارآمد و شليك مي كردم مي كشتمشون و بعد در حالي كه دود اسلحه امو فوت مي كردم برمي گشتم تو اتاقم ...خيلي حال مي داد

نوشته شده توسط من آزادم | موضوع: | لينک ثابت |

ترشيدگي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 9:23
امروز حال روحيم خوبه اما جسمي نه...

ديشب تا دير وقت با آني حرف مي زدم با همسرش دعواش شده و قهره خيلي نگرانشم ...خدايا كمكش كن و بهش صبر بده......

ديروز بعد از ۲ هفته رفتم خونه ني ني جونم ....خيلي جالب بود ...مادر شوهر گرامي سرما خورده بود و اينقدر صداش گرفته بود كه نمي تونست حرف بزنه...وقتي باهاش حرف مي زدم همش تو اين فكر بودم كه امروزچقدر خوشگل شده!!!!!!!!.........

فكر كنم ديگه هيچ وقت اين ريوزو ( ماشينمونو مي گم) ديگه تحويل نمي گيريم از روز تحويلش كه ۳۰ روزه بوده ۲۰ روز گذشته...اما خبري از ريوزو نيست كه نيست ....موقع ثبت نام گفتن اگه تاخير داشته باشه خسارت ميديم ني ني نشست حساب كرد ديد تقريبا روزي ۱۰ هزار تومن مي شه و خوشحال شد گفت خدا كنه تا ۶ ماه ندن......اما الان ديگه فكر كنم واقعا مي خوان ۶ ماه ديگه بدن...........

صبح كه داشتم مي اومدم سر كار راديو داشت حرف مي زد گوش نمي كردم اما يكهو يك جمله واسم جلب توجه كرد گفت امسال بايد جشن سيمين سال پيروزي انقلاب اسلامي رو هر چه با شكوه تر برگزار كنيم منم بهمن ۵۷ هستم پس منم ۳۰ ساله مي شم واي خدايا من از اين عدد خوشم نمي آد...خيلي بزرگه....نه كه فكر كنيد اعتماد به نفس ندارم يا احساس پيري مي كنمااااا...نه ...اما يك آدم ۳۰ ساله خيلي بزرگه....اما من هنوز خيلي كوچيكم....يعني من مي شم زن ۳۰ ساله....قبلا يك رمان به اين اسم بود......تو تاكسي فكر مي كردم واي ۳۰ ساله شدم ....خوب شد ۳۰ سالم نشده بود با ني ني نامزد كردم و گرنه منم الان ترشيده مي شدم...ياد وبلاگ دختر ترشيده افتادم....راست مي گه...خيلي كلمه زشتيه ....اما اگه نامزد هم نمي كردم اما احساس ترشيدگي نداشتم......آخر هفلته عروسي دختر خالمه.....متولد ۶۲ و من ۵۷ ...اصلا دلم نمي خواد برم و فواميل محترم رو ببينم چون از نظر اونا تمام دخترهاي فاميل ازدواج كردن رفتن خونه خودشون و خوشبخت شدن فقط من هنوز بدبختم كه ازدواج نكردم اين كه آخرين دختر خوشبخت فاميله...............................

به نظر شما چي؟؟؟؟واقعا آدم با ازدواج خوشبخت مي شه ؟؟؟؟؟يعني هر كي ازدواج نكنه بدبخته؟؟؟

من دوران مجردي خيلي خوبي داشتم اينقدر گشتم و گرديدم و مهموني رفتم ...مهموني گرفتم ...پسر بازي كردم.....مسافرت رفتم .....هيچ وقت احساس بدبختي نكردم....حالا هم كه دارم ازدواج مي كنم چون عاشق شدم.......و البته ناگفته نمونه حرف اطرافيان هم بي تاثير نيست......يكبار توي اينترنت خوندم توي سوئد يك نوع ازدواجي مد شده كه هر كدوم از دو طرف توي يك خونه مجزا زندگي مي كنند و هر وقت دلشون خواست با هم هستن البته اين جدا بودن خونه ها وفاداري اونا رو خراب نمي كنه و توجيحي واسه خيانت نيست فقط يك نوع حفظ حريم شخصي و حفظ استقلاله.........به نظر من خيلي خوبه.......با يكي از اين آدما مصاحبه كرده بود آقاهه مي گفت مثلا من دوست دارم با دوستام مسابقات فوتبالو تماشا كنم ميام خونه خودم و دوستامو دعوت مي كنم و همسرم مي تونه ت خونه خودش با آرامش به كارهاش برسه يا حتي گاهي پيش مياد كه آدم دلش مي خواد تنها باشه.....

به نظر من كه خوبه.......هيچ وقت تكراري نمي شه ...هيچ وقت زندگي مشتركت دچار روزمرگي نمي شه........اينو واسه ني ني تعريف كردم اصلا خوشش نيومد و تازه دعوام هم كرد.....منم مخالفتشو گذاشتم به حساب تعصبات مرد ايراني.......

كساني كه مي آييد اينجا رو مي خونيد حتما كامنت بزارين و بگيد موافقيد يا مخالف خيلي واسم مهمه بدونم ...خواهر بزرگم خيلي مخالفله اما شوهرش با من هم عقيده است برعكس من و ني ني هستن..........كامنت بزارين و نظرتونو بگيد

نوشته شده توسط من آزادم | موضوع: | لينک ثابت |

يك نمايشگاه جالب شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 9:22
من دیروز یک نمایشگاه ویژه و خیلی مهیج رفتم که حیفم اومد ننویسم...

من دیروز رفتم نمایشگاه  زوجهای جوان ...........

خيلي جالب بود توي تالار دشت بهشت بود تعداد زيادي از خدمات مجالسي ها ...عكاسي ها ..مزون لباس عروس...اركستر ها...دي جي ها....سفره عقدي ها اومده بودند و هر كدوم متناسب با خدماتي كه ارائه مي دادند نمونه كار هم آورده بودند خيلي جالب بود و بعضي هاشون واقعا فوق العاده بودند........حيف كه دير خبر دار شدم وگرنه زودتر خبرتون مي كردم...از ۲۲ خرداد بود تا ۲۴ و من به آخرين روزش رسيدم اما هر كسي از اين چيزا مي خواد بگه تا من راهنماييش كنم چون اينقدر كاتالوگ و بروشور جمع كردم كه خدا مي دونه... ....اما اون چيزي كه خيلي مهم بود....پول بود......هر چقدر پول بدي همون قدر آش مي خوري....بعضي هاشون اينقدر تشريفاتشون عالي بود كه احساس مي كردي عروسي پسر پادشاه با سيندرلاست..........خلاصه اينكه خيلي حال كردم و خيلي عالي بود........بعضي هاشون واقعا ايده هاي نويي داشتند ....

مي خوام يك وبلاگ جديد افتتاح كنم اسموشو بزارم من و خاطرات مترو سواري.....هر روز يك اتفاق خارق العاده توي مترو مي افته و منم كه بدبخت و مجبورم سوار شم.....امروز مسيري رو كه هرروز ۲۰ دقيقه اي تا اداره مي اومدم ۴۵ دقيقه اي اومدم و فكرشو كنيد خودم به موقع از خواب بيدار شدم اما ۴۰ دقيقه تاخير خوردم....خدايا به دادم برس من از مترو بدم مياد چي كار كنم......

يادم رفت بگم تازه اسم عروس دامادهايي كه تا قبل از ماه رمضون عروسيشون بود رو مي نوشتن و قرعه كشي مي كردن ماه عسل ۳ روزه به كيش........

 

 

نوشته شده توسط من آزادم | موضوع: | لينک ثابت |

بي كاري دوشنبه بیستم خرداد 1387 14:3

ني ني جونم تا ۵ شنبه هفته ديگه به شدت در گيره و منم تنهام.............

ديروز از سر كار مستقيما رفتم خونه تا شب موقع خواب بشه مردم از بيكاري يعني همش كتاب خوندم اما ديگه حوصله ام سر رفته بود

صبح تو مترو نمي دونيد چه خبر بود يك سوسك پر دار نامحترم حمله كرده بود به واگن نسوان .....نسوان محترم هم براي اينكه خورده نشوند هر كدام جيغ زنان به سمتي در حركت بودند و از جمله خودم هم به مانند مورچه اي كه مورد هجوم ناجوانمردانه مورچه خوار قرار گرفته با يك عدد روزنامه همشهري كه تنها سلاح دفاعي موجود بود مرتب جيغ كشان از اين طرف به اون طرف پناه مي گرفتم خلاصه اينكه اولين ايستگاه مستر سوسك جنتلمن پياده شدند..

اين چند روز تعطيلي جاي هيچ كس خالي نباشه خيلي بد بود.....طبق معمول ني ني سر كار ما هم آس و پاس ....بازم نشستم و فيلم ديدم..بازم فيلم ديدم.....بازم فيلم ديدم....يك روزشم رفتم خونه خواهرم...گالوني اينا رو مي گم ....يادتون كه هست.....داداش گالوني 5/3 سالشه....يك سگ پشمالو پارچه اي دستش بود...بهش گفتم خاله جون هاپو چي مي گه؟؟                                                  داداش گالوني: هچي نمگه عروسكه(يعني هيچي نمي گه...مدل حرف زدنش مثل پسرخاله اس)        

  خاله جون:.......................

تو وبلاگ خاتونك يك مطلبي خوندم راجع به همجنس بازها......خيلي شوكه شدم.....شما مي دونستيد كه همجنس بازها هم مي تونند حضانت يك بچه رو بپذيرند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خيلي وحشتناكه از اون موقع تا حالا تو كفش موندم....تو رو خدا به نظرتون عجيب نيست ؟؟؟شايد من خيلي املم؟؟؟؟؟

تو اداره از وقتي تابستون شده پر از بچه است البته اگه بشه اسمشونو بچه گذاشت والله ما كه بچه بوديم خجالتي و سر بزير بوديم آدم بزرگ هم مي ديديم سرمونو مي اندختيم پايين اما حالا.......ديروز تو راهرو اداره راه مي رفتم و تو فكر بودم ...يك پسر كوچولو واسه خودش شكلك و صداهاي عجيب غريب در مي آورد و راه مي رفت منم تو دنياي خودم غرق بودم به من كه رسيد يكهو دستهاشو پرت كرد طرف من و گفت پخ.......من خجالت كشيدم و سرمو انداختم پايين ..........اينقدر عصباني شدم ...پسره پرو.....نمي دونم من قيافم مثل ملنگها بود يا اون زيادي پررو..............بچه هم بچه هاي قديم اداره كه نيست ديوونه خونه است اين يكي و ديگه باورتون نمي شه....عيد امسال كارمندان محترم 1 يا 2 روزي منت بر سر دولت نهاده و اومدند اداره.....يكي از اين روزهاي بهاري عيد ناگهان از توي راهرو صداي تانك اومد .....فكر مي كنيد صداي چي بود؟؟؟؟يك عدد روروئك....نه توجه كنيد يك كودك سوار بر روروئك از در يكي از اتاقها فرار كرده بود و توي راهرو مي تاخت......باورتون مي شه بچه با روروئك.....چه ذهن خلاقي داشت اين مادر يا پدر محترم.............برين حال كنين

 

ته نوشت : چند وقته ني ني سرش شلوغه و باهاش دعوا نكردم ....بچه ها خوشحالين؟؟؟و باز هم بعلت شلوغي سر ني ني از خاطرات شيرين دوران نامزدي خبري نيست ...

 

 

 

 

نوشته شده توسط من آزادم | موضوع: | لينک ثابت |

پست زنونه دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 8:47
ديروز نيومدم سر كار و از خونه موندن لذت بردم ....اما....اما.....امان از دست اين مديران آگاه و كار كشته......از ساعت ۲:۳۰ تا ۴ يكگ نفس از اداره بهم زنگ زدن و خيلي زحمت كشيدن و حسابي استرس وارد كردن.......

اينقدر از دست اين وضعيت جديد محل كارم كفري هستم كه..........

گاهي فكر مي كنم چي شد كه اون محل كار آروم و دوستانه يكهو تبديل به اين ميدون جنگ شد؟؟؟؟؟

خوب حالا يكمي هم حرف خاله زنكي بزنيم........

ديشب با مادر شوهر گرامي براي اولين بار رفتم عروسي.........از همه بدتر اينكه زنونه مردونه جدا بود و ...............

فکر می کردم این مطلب و ثبت موقت کردم اما الان اومدم دیدم وای .........اینجاست اونم نصفه مجبور شدم تو شرمندگی کاملش کنم .................

ادامه خاله زنکی:و تمام مدت عروسي به همراه خواهر شوهر محترم مشغول مسخره خلق خدا شديم

وقتي اين عروسيها رو مي بينم فكر مي كنم اگه قراره عروسي منم اينطوري باشه همون بهتر كه عروسي نگيريم...........نكته دوم هم اينكه تمام مدت در فكر خانومها مسن ، چاق ، پر آرايش بودم يعني منم پير بشم چاق و پر آرايش مي شم؟؟؟؟؟خيلي ترسناك بود....من دلم نمي خواد پير بشم و چاق

نكته بعدي كه ديگه خيلي زنونه است ......لباس زير بانوان محترم بود....منظورم ش...ر....ت.....زير لباس شب آدم شرت مامان دوز مي پوشه؟؟؟؟چرا بعضي از خانومها اينقدر بد سليقه لباس مي پوشن؟؟؟؟؟

حاضر بودم به هزينه خودم يكي يك دونه از اون مدل.........T واسشون بخرم.....حالا حتما تو خونه هر كدوم بري از گل تميز تر ها...اما.....اين وضعيت لباس پوشيدنشونه...............بعد مي گن ماهواره شوهرمونو از راه به در كرد................

و اما ....و اما.....مزيت اين نوع جاها رفتن اينه كه......ني ني مي فهمه كه زنش از همه خوشگل تر و خوش سليقه تر و شيك تر.......................(من اصلا از خود راضي نيستمااااا)

خوب خاله زنكي بسه..............

تعطيلات خوبي داشته باشيد.................

قول مي دم مطلب بعدي خيلي آموزنده و علمي باشه...........

نوشته شده توسط من آزادم | موضوع: | لينک ثابت |

وبلاگ نويسي و وبلاگ خوني شنبه یازدهم خرداد 1387 12:48
اولين باري كه شروع كردم به وبلاگ خوندن وقتي بود كه تو گوگل يك مطلبي رو سرچ كردم و رسيدم به وبلاگ باور كن رفتنم را رسيدم و كلي خنديدم و بعد وبلاگ من فقط يك زن و ديگه از اون به بعد شدم يك وبلاگ خون حرفه اي اون موقعها واسه كسي كامنت نمي زاشتم اما حالا كه خودم وبلاگ دارم خيلي علاقمندم كه هر كسي كه مياد حتما واسم كامنت بزاره ......حالا ديگه به وبلاگ خوندن اعتياد دارم وقتي چند روز نمي رسم كه بخونم احساس مي كنم يك كار عقب افتاده دارم كه بايد سريع انجامش بدم......و الان به تمام دوستايي كه هر روز آپ مي كنن حسوديم مي شه........امروز يك ايميل گرفتم در مورد وبلاگ نويسي و خيلي واسم جالب بود متنشو واستون مي زارم:

 

  انسان‌ها موجوداتي اجتماعي هستند و رفتارهاي متفاوتي نسبت به تنش‌ها از خود بروز مي‌دهند، يکي از اين واکنش‌ها در قبال تجربيات توأم با تنش که بيماري هم يکي از آنهاست، شکوه و شکايت است. آليس فلاهرتي Alice Flaherty يک دانشمند سيستم عصبي در دانشگاه هاروارد و بيمارستان ماساچوست، عقيده دارد که وبلاگ‌نويسي در مورد رنج‌ها و تنش‌ها، کارکرد مشابهي دارد.

  مکانيسمي که نوشتن و وبلاگ‌نويسي با آن به بيماران کمک مي‌کند،به درستي شناخته‌شده نيست و تلاش‌هاي زيادي در جهت شناخت اين مکانيسم صورت مي‌گيرد، اما طريقه تأثير نوشتن، هر چه که باشد، مسلم اين است که در حال حاضر بسياري از بيماراني که تشخيص سرطان و يا بيماري‌هاي وخيم ديگري در آنها داده شده است، در وبلاگستان به دنبال تسلي مي‌گردند و اين تسلي را در آن پيدا مي‌کنند.

نانسي مورگان -يکي از محققان مقاله به چاپ رسيده در انکولوژيست-  مي‌خواهد که فعاليت‌هاي نوشتن را به برنامه‌هاي حمايتي بيماران مبتلا به سرطان اضافه کند.

از زماني که پزشکان متوجه ارزش درماني وبلاگ‌نويسي شده‌اند، بعضي از بيمارستان‌ها در سايت‌هايشان، وبلاگ‌هاي بيماران را ميزباني مي‌کنند. وبلاگ‌نويسي بر نوشتن معمولي برتري‌هايي دارد، چرا که بيماران را به هم مرتبط مي‌کند و به آنها امکان مي‌دهد، در مورد تجربيات مشترکشان گفتگو کنند و يک جامعه مجازي بسازند.

 جالب بود نه؟؟؟؟

هنوز از دست اين اداره و انتصابات كاملا بجاش حالم بد....تمام ۵شنبه و جمعه كابوس اداره رو مي ديدم....

ديدين ۴ شنبه شب چه طوفاني شده بود؟؟؟؟من نصفه شب از خواب بيدار شدم و از ترس دوباره خوابم نمي برد...آخه خونه فقط من بودم و برادر گرامي....(خانواده رفتن مسافرت).....در ترس از طوفان به سر مي بردم كه ديدم صداي در اتاق برادر گرامي مياد منم كه ذاتا توهم زده هستم....

من:ميم داري ميري دانشگاه(از اتاق خودم پشت در بسته)

برادر گرامي:..............

من :ميم داري ميري دانشگاه؟؟

سكوت

صداي شماره گرفتم تلفن.....

صبح ساعت ۱۰ بيدار شده مي گه مي شه فلان كارو واسم بكني؟؟ من خيلي درس دارم....منم با بدجنسي ....نه نمي تونم....

بهش مي گم چرا زودتر بيدار نشدي كه به كارات برسي؟؟؟.......مي گه ديشب خيلي خسته بودم....اصلا هيچي نفهميدم تا امروز صبح ساعت ۱۰............

من: آخه ما كه خودمون اين كاره هستيم ببين اين بچه چطوري داره مارو سياه مي كنه

اين برادر گرامي بچه آخر خانواده است و بسيار عزيز دردانه......قبلا اينقدر بچه ننه بود كه ما نگران بوديم كه هيچ وقت بزرگ نمي شه حالا بازم نگرانشيم كه ديگه خيلي بزرگ شده....اين خطوط تلفنيش خفمون كرده...........

 

 

نوشته شده توسط من آزادم | موضوع: | لينک ثابت |

بازي كردم دوشنبه ششم خرداد 1387 9:58
من اومدم ....

مي خواستم تند تند آپ كنم اما مگه اين اينترنت اداره ميزاره!!!!!!!!!!!!

ني ني جونم به شدت مشغوله و منم مشغولتر از اون ......

اين هفته ديگه راستي راستي  كنفرانس لينوكس دارم........مارپل عزيز منو بازم به يك بازي دعوت كرده

از اين بازي خوشم اومد پس بازي مي كنم

بازی اول: 

قوانین بازی:۱۰ تا چیزی که دوست داری +۱۰ تاچیزی که دوست نداری=۱۰نفر دعوت به بازی میشن

چيزايي كه دوست دارم:

۱- همه خوراكيهاي شيرين( همه شيرينها ، شكلات، آب نبات ، بستني)

۲- ني ني جونم (اول خوراكيها رو نوشتم بعد ني ني جونمو)

۳- زيتون

۴- خانواده ام

۵- فيلم ديدن

۶ - چشماي ني ني وقتي الكليك درينك مي خوره(هيز مي شه خوشم مياد)

۷- اينترنت بازي

۸- ته چين مرغ

۹-پول

 ۱۰- اسموك

واي بيشترش خوراكي شد.....من چاق نيستمااااااا

۱۰ تا چيزي كه دوست ندارم

۱- تخم مرغ

۲- خوراكيهاي ترش

۳- رئيس

۴- شلوار پارچه اي با تي شرت

۵- آدمهايي كه بو عرق ميدن

۶- بدقولي و انتظار

۷- دروغگويي

۸- سوسك

۹- تنبلي

۱۰-  مترو

بازي دوم : ۵ دقیقه اول اتصال به اینترنت چکار میکنم؟؟

وبلاگمو چك مي كنم.......خيلي بيشتر از ۵ دقيقه است

فرانكلين ،باران ،آبينه ، من و آرش ،روي ميز آشپزخانه ،براي من

دزيره ،حرفهاي دل ، رونالی  منم اين دوستامو دعوت كردم....

چرا اينطوري شده ....از روي لينكها كليك كردم ..تمام كساني كه دعوتشون كردم به جاي وبلاك خودشون وصل مي شد به يك جاي ذيگه سكته كردم....دوباره لينك كردم

ته نوشت: آلما جون چرا فيلتر شدي؟؟؟؟؟من بهت دسترسي ندارم؟؟؟؟اميدوارم موقت باشه؟؟؟؟يك خبري از خودت بده

 

 

 

 

نوشته شده توسط من آزادم | موضوع: | لينک ثابت |