چقدر روزهاي زندگي متفاوته؟؟؟....
پست قبليمو دوست نداشتم چون خيلي ناراحتم مي كرد...فكر كنم كمي هم خاله زنكي بود؟؟؟؟؟
اما....
اما....حالا خيلي خوب و خوشم
ني ني جونم از ماموريت برگشت و ما طي يك گفتگوي تمدنها....اينو مي گم كه فكر نكنيد دعوا كرديم اااا
من كه اصلا با ني ني جونم دعوا نمي كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خلاصه اينكه مشكلمون حل شد و خالا منتظر گرفتن وام خريد ماشين جديد هستيم.....هورا ماشين نو
البته ني ني قول داده اين دفعه ماشينو به اشكال هندسي مختلف در نياره....
پارسال آقاي ني ني تصادف كرد و ماشينو تبديل به يك پاپيون گنده كرد....طوري كه ۲ تا در جلو باز نمي شد خودش از در پشت مي نشست جلو و منم مي نشستم پشت خيلي رمانتيك مي رفتيم بيرون
مارپل جونم منمو به يك بازي شاعرانه و عارفانه دعوت كرده .....مرسي
من تو اين بازي متوجه شدم هيچ گونه استعداد عاشقانه و شاعرانه اي ندارم البته بگمه قديما ...تو سن بلوغ....خيلي شعر يا به عبارتي يه چيزي شعر مي گفتم اما خالا استعداد همونم ديگه ندارم
قوانين بازي :
۱-بازی هم ازین قراره که با ۶ کلمه جمله بسازید و پست کنید (در صورت لزوم توضیح هم اضافه کنید)
۲- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید .
۳-پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.
۴- به وبلاگهای دعوتشده اطلاع دهید و برای آنها دعوتنامهای بفرستيد
عشق تو بزرگترين نعمت خدا بود
اما يك جمله اي جايي خوندم كه خيلي به نظرم راست بود:
ازدواج يعني سلاخي عشق به چاقوي عادت
خيلي زن و شوهرهايي رو ديديم كه اين جمله واسشون درست بود.......اميدوارم كه واسه من نباشه
اينو نوشتم چون خيلي روم تاثير گذاشت
منم اين دوستانو دعوت مي كنم
باوركن رفتنم را (آلماي عزيزم) ....يك دختر 20 ساله(عروس كوچولو)
من و آرش (هانيه جونم) ....آبينه(عروس خانوم)......روزمرگي (آقا كاوه عزيز)
ببخشيد آگه كسي بايد دعوت مي كردم اما نكردم يا كسي دعوت كردم كه حس و خال شركت در بازي نداره