تبليغاتX
مــــــــــــن آزادم!!!!!!!!!!
   
مــــــــــــن آزادم!!!!!!!!!!
 
 
آرشيو مطالب

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

تیر 1386

خرداد 1386

____________________
مطالب اخير

سالگرد عقد

توهم سی سالگی

مگه می شه مردها زن گرفتن یادشون بره

ناراحتی یا شادی

آخرین قسمت محل کار من

محل کار من 7

محل کار من 6

محل کار من 5

محل کار من 4

غصه دارم

____________________
پیوندهای روزانه

در باب بکارت دختران:باکره ام پس هستم

واسه خودتون امضا ي ديجيتال بسازين

شما تو رختخواب مثل چه حيواني هستيد؟؟

سايت رسمي پائلوكئيلو

تعيين وزن مطلوب

كلي كتاب واسه دانلود

____________________
پیوند ها

باران

باور كن رفتنم را

خاتونك

من فقط يك زن

فرانكلين

خانم مارپل

من و همسرم عاشقانه هم را دوست داريم

روز مرگي

يادداشتهاي من

'گيلاسي

من و آرش

روي ميز آشپزخانه

دختر ترشيده

همسايه هاي3 (نقد فيلمه)

ايده خانوم

روزهاي من

دزيره

چند قدم نزديكتر به خدا

رونالي

فضول خانوم

سوگلي

من زن ايراني

مشي خانوم

لحظه

دنياي ليلي

سوسن

گالكسي

وصل (M)

بي تو برگي زردم (نرگس)

من در اقيانوس زندگي مي كنم(پانته آ)

پندارهاي آرايه

شكوفه هاي بهاري

زندگي مشترك

من عاشق زني شوهر دار بودم

شرح زندگی من

خواهم آمد سر هر دیواری میخی خواهم کاشت

روایت یک زندگی 18 ماهه

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

یکشنبه 1387/09/24

زندگي روتين

امروز دقيقا ۲۴ روز از عروسي مون مي گذره و زندگي روتين خودشو پيدا كرده اما هنوز از تو خونه موندن خسته نشديم تمام جمعه گذشته تو خونه بوديم البته بگم ما هم به جرگه لاست بينان اضافه شديم واي كه اين سريال چقدر كشش داره تقريبا هر شب از ساعت ۸ تا ۲ داريم لاست مي بينيم و صبح تو خواب مي ريم سر كار.......................

۵شنبه مهمون داشتيم خواهرهام قرار بود بيان..........با ني ني رفتيم خريد خيلي خريد كرده بوديم و خونمون هم طبقه ۴ ...بيچاره شديم تا برديمشون بالا.....شيريني كه دستم بود گذاشتم روي مبل و رفتم دستشويي .....تا از دستشويي اومدم بيرون ديدم ني ني در حالي كه دار قر ميده داره باسن مبارك رو ميزاره روي جعبه شيريني تر و نازنين بنده در حالي كه از تعجب و از صحنه اي كه مي ديدم شوكه بودم يك جيغ بنفش كشيدم ...ني ني هم با خونسردي هر چه بيشتر سرش رو برگردوند منو نگاه كرد و با باسن مبارك فرود اومد روي جعبه شيريني.................از جعبه شيريني فقط دو رديف كناري سالم موند و ني ني هم همش مي گفت چرا جيغ كشيدي قلبم وايستاد............منم كه از عصبانيت داشتم مي تركيدم....................................

 

 
 

یکشنبه 1387/09/17

عروسي 3

فرداي روز عروسي جمعه بود و شنبه اش ما قرار بود بريم كيش البته بگم كه اين ماه عسل كيش كادو عروسيمون بود كه خواهر كوچك ني ني داده بود

شنبه ساعت ۵ پروازمون بود رسيديم بعد از كمي استراحت رفتيم بولينگ بازي كرديم ساعت ۱۲/۵ هم برگشتيم هتل و رفتيم بيليارد هر چقدر تو بولينگ استعداد داشتم اما تو بيليارد خنگ بودم فردا صبحشم رفتيم جت اسكي ....اما همون موقع كه ما تو نوبت بوديم يكي از اين جت اسكي ها برگشت تو آب تا غريق نجات محترم لباس بپوش و تيك آف كنه ۱۵ دقيقه طول كشيد و اون بدبختها داشتن غرق مي شدن ......ما هم كه جون عزيز منصرف شديم و نرفتيم

ظهرش تو هتل خواب بودم كه با صداي جيغ ني ني از خواب بيدار شدم..........تو خواب پاشو بد تكون داده بود و دوباره پاش مثل ۲ هفته پيش شده بود......خيلي دلم سوخت از درد به خودش مي پيچيد ..........و نكته اش اين بود كه ما تو هتل حبس شديم .....حتي از تخت بلند شدن و دستشويي رفتن هم واسه ني ني مصيبت بود .....بعد از يك روز حبس با پرداخت پول اضافه بليطمون رو انداختيم جلو و برگشتيم اما خيلي واسه من سخت بود...از تو هتل ويلچر گرفتيم تا دم فرودگاه بعد دوباره ويلچر داخل فرودگاه ....چون نمي تونست از پله بالا بره يك ماشين مخصوص ما رو با ويلچر سوار كرد و دم هواپيما با بالا بر ما رو بردن بالا  و چون بازم ويلچر از بينم صندلي ها رد نمي شد تو قسمت وي آي پي نشستيم....تو تهران هم همه اين جريانات دوباره تكرار شد .........از همه بدتر اينكه خونمون طبقه چهارمه و آسانسور نداريم ....نمي تونستيم بريم خونه و بقيه ماه عسلمون رو تو خونه مادر شوهر و در اتاق خواب سابق ني ني گذرونديم...........واين بود انشاي من درباره عروسي و ماه عسل

۵شنبه گذشته نامزدي خواهر ني ني بود.............ني ني تو اصفهان درس خونده ...هميشه مي گفت تو اصفهان گل فروشي نيست و اصفهاني ها عادت به خريد گل ندارن چون خراب مي شه و بايد بريزن دور.................خانواده همسر خواهر ني ني اصفهاني بودن........روز نامزدي واسش گل مصنوعي آوردند......فكر كنيد گل مصنوعي...............منكه داشتم از تعجب شاخ در مي آوردم............خوش گذشت ..همه به شدت ما رو تحويل مي گرفتن و .......(بدجنسي) مي گفتن نامزدي شما بهتر بود چون همه جوان بودن و همش در حال رقص .............

از جريان اون كتلت ديگه آشپزي نكردم.....از امروز هم ني ني تپلي رژيم گرفته و آشپزي و آشپزخونه تعطيل.....................................

نمي دونم نوشته هاي من چطوريه كه يك آقاي..............واسم خصوصي گذاشته يك دوست مثل خودت نداري كه اهل ازدواج موقت يا دائم باشه.............................من چي بگم................

 
 

سه شنبه 1387/09/12

عروسي2

توي آرايشگاه همش مي ترسيدم نكنه خوب درستم نكنه ....وقتي آرايشم مي كرد خودمو نمي ديدم ...كارش كه تموم شد خودمو ديدم ...قيافه ام با اون همه آرايش واسه خودم عجيب بود اما راضي بودم ...موهامو هم كه درست كرد خيلي راضي تر شدم مخصوصا كه چند تا از مشتريهاش همش به به چه چه مي كردن كه مثل عروسك شدي..................

دلم مي خواست ني ني زودتر منو ببينه.......وقتي ديد گفت واي عزيزم چقدر زشت شدي....يعني خوشگل شدي ...عادتشه اينطوري تعريف كنه.............تو ماشين تا برسيم باغ واسه عكس...ساعت ۱ يا ۱/۵ بود...ساعت تعطيلي مدارس......واي كه چقدر با اين دختر دبيرستاني ها حال كردم...........مسيرمون از تو فاز يك شهرك غرب بود...........همه واسمون دست تكون مي دادند.....يك سري دختر مدرسه اي از توي يك ون جيغ مي كشيدن بد بخت شدي..........يك سري ديگه مي گفتن نترشيدي..........خلاصه اينكه خيلي با حال بود منو ني ني هم كه با همه باي باي مي كرديم

تو باغ خيلي سرد بود..منم سرمايي ....واي نمي دونيد چه مصيبتي بود اون روز هم هوا ابري بود و گه گداري بارون ميومد اما تو اين فصل خيلي زيبا بود...........

از باغ هم رفتيم آتليه و بعدش رفتيم به سمت كردان...باغ خودمون............عروسيمون توي ويلاي وسط باغ بود.....خدمات مجالسيه واقعا زحمت كشيده بود.........ورودي سالنمون خيلي خوشگل بود فاصله جايي كه ماشين پارك كرديم تا بياييم تو سالن يك سري آدم ايستاده بودن من از دور تشخيص نمي دادم كيا هستن اما همش دلم مي خواست زودتر برم تو...........خيلي لحظه هاي قشنگي بود خيلي الانم كه يادش مي افتم دلم قنج ميره .......رفتيم تو اتاق عقد ....دور تا دور سفره عقد قرار بود شمع باشه و روشنش كنند منم مي ترسيدم اگه فيلمبردار بخواد بعد از عقد از سفره فيلم بگيره ديگه اثري از شمعها نمونده باشه به فيلم بردار گفتم اونم همه رو از اتاق بيرون كرد و اول فيلم گرفت.......سر عقد مواردي پيش اومد كه بسيار حرص خوردم از قبيل اينكه موقعي كه داشت خطبه عقد خونده مي شد موبايل مادر شوهر محترم كه بالاي سر من ايستاده بود با يك زنگ مسخره زنگ مي خورد.........موقع عكس گرفتن خيلي قر و قاطي بود و.........................

از لحظه اي كه اومديم پايين پيش مهمونها ديگه تصميم گرفتم حرص نخورم ....از لحظه اي كه اومديم تو سالن شروع كرديم رقصيدن تا آخر شب كه مهمونها رفتن وقتي عروسي تموم شد ما فهميديم كه جايگاه عروس  داماد داشتيم واسه نشستن .........اينقدر رقصيديم خودمونو كشتيم..........مخصوصا كه اگه منم مي خواستم بشينم ني ني به هيچ وجه حاضر نبود بشينه.........خاله ام تا حالا ني ني رو نديده بود اون شب مي گفت تو اين داماد رقاصو از كجا پيدا كردي.............خيلي خوش گذشت .......هميشه فكر مي كردم عروسي خودم بهم خوش نمي گذره اما خوش گذشت........حتي موقع شام كه مي خواست فيلم بگيره هم ما دور ميز مي رقصيديم .......همه دورمون مي خنديدند.........

ديشب واسه ني ني كتلت درست كردم موقع خوردن كه اومدم ميز و بچينم ظرف كتلتو گذاشتم روي ميز تا اومدم رد شم همهش با ظرفش ريخت روي فرش ...اينقدر عصباني شده بودم داشت گريه ام مي گرفت ني ني هم هول شده بود مي گفت اشكالي نداره من همه اشو مي خورم ناراحت نشو منم عصباني غر مي زدم كه ديگه شام نمي پزم ...ديگه آشپزي نمي كنم ....ديگه تو آشپزخونه نمي رم....ني ني هم كه از اين همه غرغر من هاج و واج مونده بود گفت عزيزم مي خواي از هم جدا شيم؟؟؟؟؟؟؟؟؟كتلت درست كردم اما يكي از ناخن مصنوعي هام نيست؟؟؟.......نمي دونم كجاست؟؟؟.............ديشب فكر مي كردم حتما ناخنم تو مايع كتلت جا مونده به خاطر همين همش ريخت زمين ..............خيلي غصه خوردم

 

 
 

دوشنبه 1387/09/11

عروسي

همه چي تموم شد ...البته به خير و خوشي

انگاري همين چند روز پيش بود به همكارام مي گفتم دلم مي خواد چشمهامو ببندم و وقتي باز كردم همه چي تموم شده باشه و يك فيلم عروسي خوب بدن بهم و بگن اينم فيلمشه..........

خيلي مطلب واسه نوشتن دارم خيلي زياد................................

اول از همه از روز قبل عروسي مي نويسم كه صبح ساعت ۴ صبح رفتيم بازار گل......سفره عقد رو قرار بود يكي از همكاراهاي ني ني واسمون بچينه ....مجبور بوديم خودمون گلشو بخريم.....۵ صبح رفتم خونه بابا اينا و سشوار و يك سري وسايل برداشتم رفتيم خونه خودمون.......رفتم دوش بگيرم كه از شانس خوبم چراغ حموم سوخت ...بعدش پيراهن ني ني رو اتو كردم ...پيراهن داماديشو...و چون اتو نو بود و اولين بار بود كه استفاده مي شد وقتي دكمه بخار رو زدم هر چي آشغال و سياهي بود ريخت رو پيراهن سفيد دامادي ....شانس آوردم ني ني خواب بود .......رفتم با صابون شستم همون قسمتو بد تر شد...بازم شستم بهتر شد دوباره اتو كردم....اما هنوز سياه بود......گفتم بي خيال ..كتشو كه در نمياره...اون لك سياه هم رو شونه پشت بود.........يك ساعت خوابيدم......ميوه و سبزي واسه سفره عقد شستم ...رفتم آرايشگاه.......و از اونجا هم با الناز و احسان ...۲ تا همكارهاي ني ني كه با هم دوست هستند و قرار بود الناز سفره رو بچينه رفتيم باغ..........تا رسيديم چيديم و خواستيم برگرديم ساعت ۱۰ شب بود و من تمام اعضاي بدنم يخ زده بود .........ني ني رفته بود آرايشگاه و احسان منو رسوند خونه ....رسيدم خونه خيلي حالم بد بود زود خوابيدم....قرار بود ني ني بعد از آرايشگاه بره تا با ليلي پاپيونهاي ماشين عروس رو وصل كنند و ماشين رو بزاره تو پاركينگ خونه ما....ساعت ۵/۲ شب زنگ زد كه من دارم ماشين رو ميارم........ساعت ۳/۵ من از صداي دزد گير بيدار شدم.....ماشين ما نبود اما من ديگه نمي تونستم بخوابم...حالم خيلي بد بود....صبح قرار بود ۸ آرايشگاه باشم ساعت ۵/۶ بيدار شدم تا دوش بگيرم .....اونقدر حالم بد بود كه نمي تونستم تو حموم بايستم........بعد از حموم برادرم رو بيدار كردم تا قبل از آرايشگاه منو ببره دكتر.........۵/۷ صبح تو درمانگاه بودم تو پاسداران.......دكتر بعد از معاينه گفت گلوت پر از چركه و بايد استراحت كني....گفتم دكتر يك كاري بكن من امشب عروسيمه......دكتر بيچاره خيلي تعجب كرده بود گفت پس برو يك سرم بزن......بيچاره يك سرم داد ۴۰۰ تا آمپول هم خالي كرد توش....به جاي ۸ من ۹ رسيدم آرايشگاه.....آرايشگرم هم عصباني شده بود حسابي..........ساعت ۱۲ حاضر شدم...........ني ني و فيلمبردار هم از ساعت ۱۱ دم در منتظر بودن................

بقييه اشو مي نويسم ..........

الان دقيقا ۱۱ روز از عروسيمون مي گذره و من خيلي خوشحالم .....ديشب ني ني از پنجره بيرونو نگاه كرد گفت داره بارون مياد...اولين فكري كه امود تو ذهن هر دو مون اين بود كه بيرون سرد و بارون مياد ما باهم تو خونه هستيم ومجبور نيستيم با ماشين تو خيابونها بچرخيم و ني ني شب منو برسونه خونه............................

......هي آسمون روتو كم كرديم...هورا............ما ديگه مجبور نيستيم تو ترافيك...تو سرما زير بارون تو خيابونها علاف باشيم.......هورا......................خدايا شكرت.......

...ما ۵ سال دوست بوديم يعني ما ۵ تا زمستون تو خيابونها ول چرخيديم...................

ر

 
 

Weblog Themes By Pars Theme