همين الان بعد از مدتها رفتم كامنتهاي خصوصي چك كردم ديدم يكي از دوستان نازنينم با اسم محفوظ ۲ تا كامنت گذاشته و يك آدرس ازم خواسته اما نه آدرس ميل گذاشته و نه آدرس وبلاگ لطفا واسم يك آدرس ميل بزار تا بتونم كمكت كنم و ببخشيد كه اينقدر دير جواب ميدم....امروز ديدم...............عزيزم من امروز منتظرم و قول ميدم تند تند چك كنم و بهت جواب بدم
سال ۱۳۸۸ با كلي اميد و آرزوهاي رنگارنگ شروع شد............اين اولين عيد منو ني نی بود كه لحظه تحويل سال تونستيم پيش هم يا تو بغل هم باشيم و خيلي لذت بخش بود...........كل تعطيلات رو تو خونه بوديم و به جز چند جاي واجب واسه عيد ديدني جايي نرفتيم.............و تمام مدت در حال ديدن سريال جنجالي پريزن برك(فرار از زندان) بوديم........
اين مدت گذشته زياد حوصله وبلاگ نويسي و وبلاگ خوني نداشتم اما حالا برگشتم.....دلم مي خواد تم وبلاگم رو عوض كنم ....اگه تم خوب سراغ دارين آدرس بدين...........مي خوام تعداد افرادئ آن لاين رو نشون بده......................
چند شب پيش وقتي داشتم برمي گشتيم خونه يك گربه شرور ناگهاني پريد وسط اتوبان و ماشين جلويي ما شروع به زيكزاگ رفتن كرد و ني ني هم براي اينكه خودمونو به كشتن نده مجبود شد بزنه به گربه.....هنوز صدا و ضربه بدنش به كف ماشين تو ذهنمه...خيلي بو بود از ترس مي لرزيدم..........اون شب با هم قهر بوديم......البته نه قهر قهر .........من از دستش عصباني بودم و باهاش حرف نمي زدم وقتي رسيديم خونه ني ني نشست جلو تلوزيون و من رفتم تو اتاق اول يكمي به زمين و زمان فحش دادم و گريه كردم بعد........تلفن زدم به يكي از دوستام تو كانادا و يك ساعتي حرف زديم ساعت حدود ۳/۵ صبح بود كه رفتم بيرون اتاق...ني ني خواب بود بيدارش كردم و اومديم تو اتاق و خوابيديم.................
هنوز خيلي نگذشته بود كه خواب ديديم روح ني ني از بدنش خارج شده و كنارش ايستاده و بدنش داره مچاله مي شه ............خيلي واضح بود.........از ترس از خواب بيدار شدم..............احساس مي كردم تو اتاق يك نور تند زرد رنگه.....و چيزاي سياهي تو اون نور در حال حركتند......و صداي ناله ني ني به طرز وحشتناكي شنيده مي شد.......بيدارش كرد.....وقتي بيدار شد نفس نفس ميزد........گفتم داشتي خواب بد مي ديدي؟؟؟؟....گفت آره؟؟؟؟...چه خوابي؟؟؟؟........يادم نيست.........
خوابيديم.................بازم تازه خوابم برده بود كه عين همين جريان تكرار شد........اين دفعه وقتي بيدارش كردم ...حالش خيلي بد بود......تمام تنش خيس عرق بود.........دوتايي بلند شديم از اتاق رفتيم بيرون و چراغها رو روشن كرديم.......همش تو ذهنم بو كه اين اتفاقات تقصير منه و تا من نبخشمش نمي تونه بخوابه...اما ازش ناراحت بودم و باور نمي كردم تقصير من باشه..............
خوابيديم..........اما بازم تكرار شد.........اين دفعه مطمئن بودم تا نبخشمش راحت نمي شه.....حالش بدتر از دو دفعه قبل بود اما خواب بدش بازم يادش نبود........و من بازم اونا رو مي ديدم.........بخشيدم اين بار ديگه تا ساعت ۱۱ صبح بيدار نشديم.....و تونستيم بخوابيم.............
ديوونه نشدم...........حدود ۱۲ يا ۱۳ سال پيش وقتي مامانم تازه فوت كرده بود....من و خواهر ام....رفتيم سراغ احضار روح و اين كارها .........تجربه بسيار بسيار تلخي بود........خيلي عذاب كشيدم تا يك سري جريانات تموم بشه.....جرياناتي كه باور كردنش دور از ذهن و سخته...........اما واقعي ............
مي نويسم همه اشو.........................