تبليغاتX
مــــــــــــن آزادم!!!!!!!!!!
   
مــــــــــــن آزادم!!!!!!!!!!
 
 
آرشيو مطالب

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

تیر 1386

خرداد 1386

____________________
مطالب اخير

سالگرد عقد

توهم سی سالگی

مگه می شه مردها زن گرفتن یادشون بره

ناراحتی یا شادی

آخرین قسمت محل کار من

محل کار من 7

محل کار من 6

محل کار من 5

محل کار من 4

غصه دارم

____________________
پیوندهای روزانه

در باب بکارت دختران:باکره ام پس هستم

واسه خودتون امضا ي ديجيتال بسازين

شما تو رختخواب مثل چه حيواني هستيد؟؟

سايت رسمي پائلوكئيلو

تعيين وزن مطلوب

كلي كتاب واسه دانلود

____________________
پیوند ها

باران

باور كن رفتنم را

خاتونك

من فقط يك زن

فرانكلين

خانم مارپل

من و همسرم عاشقانه هم را دوست داريم

روز مرگي

يادداشتهاي من

'گيلاسي

من و آرش

روي ميز آشپزخانه

دختر ترشيده

همسايه هاي3 (نقد فيلمه)

ايده خانوم

روزهاي من

دزيره

چند قدم نزديكتر به خدا

رونالي

فضول خانوم

سوگلي

من زن ايراني

مشي خانوم

لحظه

دنياي ليلي

سوسن

گالكسي

وصل (M)

بي تو برگي زردم (نرگس)

من در اقيانوس زندگي مي كنم(پانته آ)

پندارهاي آرايه

شكوفه هاي بهاري

زندگي مشترك

من عاشق زني شوهر دار بودم

شرح زندگی من

خواهم آمد سر هر دیواری میخی خواهم کاشت

روایت یک زندگی 18 ماهه

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

دوشنبه 1388/02/28

تجربه محل کار من 1

من از سال دوم دانشجویی کار می کردم اولین جایی که کار کردم یک شرکت خصوصی بود که به قول خودشون یک همکار می خواستند تا زمانی که تو شرکت نیستند کارهاشو نو انجام بده ..اما الان که فکر می کنم منظورشون همون منشی بود......۳ ماه کار کردم و اومدم بیرون....و تا پایان دوران دانشجویی دیگه کار ثابت نداشتم.....بعدشم ۶ یا ۷ تا شرکت مختلف کار کردم که هرکدوم داستان خودشو داشت تا به محل کار الانم رسیدم.....اما یکی شون که بدترین بود ذقیقا قبل از اومدنم به اینجا بود و به اندازه کافی تلخ بود که بخوام راجع بهش بنویسم.................

یک شرکت نیمه خصوصی بود...یکی از لیزینگهای نیمه دولتی...........از طریق روزنامه پیدا کردم اونم بعد از یک دوره یک ماهه بیکاری.........اسمش خیلی گنده و دهن پر کن بود جاش خوب بود و کاری هم که می خواستند من بلد بودم.........رزومه فرستادم و بعد از تماسشون رفتم واسه مصاحبه...............(اون موقع منو نی نی با هم دوست بودیم اما دورانی بود که خیلی با هم صمیمی نبودیم.....و تصمیمی واسه ازدواج در کار نبود)..........روزی که رفتم مصاحبه یک پسر جوان تو سنهای خودم باهام مصاحبه کرد از محل کار قبلی پرسیدو از مطالب تخصصی کار......من در زمینه شبکه کار می کنم و تجربه خوبی تو سوئیچها و سخت افزار دارم و دوره های زیادی هم رفتم.....این آقا پسر از اینکه یک دختر قرطی اینا رو بلد خیلی به هیجان اومده بود اما سعی می کرد خودشو کنترل کنه........مصاحبه تموم شد و من برگشتم خونه.......از نظر من اون موقع ظاهر پسره خوب بود قد بلند...هیکلی.....صورتشم ...ای بدک نبود....(البته الان اصلا این نظر رو ندارم)............چند روز بعد زنگ زدند بیا واسه مصاحبه دوم.............رفتم اینبار یک آقای جا افتاده با من مصاحبه کرد و فهمیدم برادر اون آقاهه است......کمی سئوال پرسید و گفت این اولین باریه که ما یک خانوم رو تو این قسمت استخدام می کنیم.......کمی درباره مقررات اونجا صحبت کرد و گفت از فردا بیا................................

فردا صبحش من شال و کلاه کردم و با سلام صلوات رفتم سر کار.........اینجا جای معتبری بود و خانواده کلی با کار کردن من تو اونجا حال کردن..........تو سالهای گذشته اش من هر جا رفته بودم سر کار بعد از چند ماه اومده بودم بیرون و فکر می کردم دیگه اینبار اینجا موندگار می شم......................وارد قسمت خودمون که شدم برادر بزرگ پشت میز بیرون اتاق سرور نشسته بود و کار می کرد منو که دید سلام علیک کرد و تعارف کرد بشینم...هنوز ننشسته بودم که برادر کوچک در حالی که یک ام پی تری پلیری تو گوشش بو و صدای گوپس گوپس میومد وارد شد و بدون سلام رفت تو اتاق سرور و بعد از چند لحظه اومد بیرون و خطاب به برادرش گفت ...روز اول ۵ دقیقه دیر اومده.......منم  با اخم نگاهش کردم و رومو کردم طرف  دیگه کاملا متوجه اخم و ادا اطوار من شد و رفت تو اتاق...............روز اول با وجود برادر بزرگ به خوبی و خوشی گذشت..........................تو هفته اول چند تا موضوع رو متوجه شدم یکی اینکه برادر بزرگ قراره کا رو تحویل برادر کوچک بده و بره .......من حق ندارم وارد اتاق سرور بشم یا به سرورها ریموت بزنم.........برادر بزرگ آدم معقول و متاهلی بود....برادر کوچک آدم عجیبی بود و صبحها با صدای گوپس گوپس ساعت ۱۰ میومد سر کار  و تا ظهر تو اتاق می موند و اگه کسی وارد اتاقش می شد با صدای داد بیرون میومد کلا صبحها با کسی حرف نمی زد و کسی نباید باهاش حرف بزنه و سلام منو با تکون دادن سر جواب می داد.........

توی اون قسمت به غیر از من ۲ تا خانوم دیگه هم بودن که تو یک پارتیشن مجزا می نشستن و کلا با من حرف نمی زدند ..من زود با آدمها ارتباط برقرار می کنم اما اونا نمی خواستند با من ارتباط داشته باشند........خانومها راس ساعت ۱۲ تو نهارخوری دورهم نهار می خوردن اما من نمی رفتم....به ۲ علت یکی اینکه هیچ کدوم رو نمی شناختم و غذا خوردن با آدمهای غریبه خیلی سخت بود و دوم اینکه من عادت نداشتم ساعت ۱۲ نهار بخورم خیلی زود بود..........و این باعث شد تا باز هم دیرتر با کارمندها آشنا بشم و دوست پیدا کنم.....................بر می گردم و ادامه میدم...خیلی زود

  

 
 

دوشنبه 1388/02/21

نمي دونم

روزها تند و تند ميان و ميرن منم تو يك پيك شديد كاري تو محل كار و يك زندگي روتين تو خونه گير افتادم......به غير از محل كار كه كارم به شدت زياد شده اما كلا روزگار آرومي رو مي گذرونم.......البته اين روزهاي گذشته كار زياد تو محل كار و بعدش شام و نهار درست كردن و خانه داري خيلي خسته ام كرده به خصوص با شلختگي هاي اين پسر بچه اي كه اسمش شوهره.....................

ديشب رفتيم رانندگي آخه من از رانندگي خيلي مي ترسم ...اينقدر غر زد كه داشتم ديوونه مي شدم..............خودش فشار مياره كه تو چرا رانندگي نمي كني بعدشم خودش.....غر مي زنه توقع داره منم حرفه اي باشم..............بايد تا آخر خرداد پاشو عمل كنه و تا يك ماه و نيم بعد از عمل نمي تونه رانندگي كنه من بايد جبران كنم.............

بازم با خواهر كوچيكه ني ني در وضعيت چشم و ابروي نازك به سر مي بريم.........خانوم زنگ زده كه لطفا از اون سرويس غذاخوري كه واسه جهازم خريدم يك ست كامل بخر....بيار .......داشتم از عصبانيت مي تركيدم.....درسته كه من محل كارم بازاره اما حمال كه نيستم........شوهر خانوم غيرتيه خوشش نمياد همسرش بياد بازار بعد من بايد برم واسشون خريد كنم تازه كساني كه بازار خريد كردن مي دونند كه بردن تا خونه از اينجا چه پروسه سختيه...........منم لجم گرفت به شوخي گفتم عزيزم به همسر غيرتيت بگو من نبايد خريد خونتونو بكنم خودش بياد..........اما بازم با پررويي حرف من نشنيده گرفت و گفت برو بخر...........منم زنگ زدم به ني ني و جريانو گفتم اونم گفت بي خيال نمي خواد بري حق با توست...من خودم بهش مي گم تو نمي خري....................تازه شب ني ني يك كاري داشته ميره يك سر خونشون اونم شروع مي كنه از من شكايت كردن كه زنت گفته به همسرغيرتيت بگو من نبايد خريد خونتونو بكنم خودش بياد ...ني ني هم گفته خوب راست گفته ديگه....................

خيلي خاله زنكي شد...ببخشيد.....

بعضي از بچه ها كامنت خصوصي ميزاند يه چيزي سوال مي كنند يا يك چيزي مي خوان اما هيچ وسيله ارتباطي به من نمي دن ...نه تلفن نه آدرس ميلي...بابا من چطوري با شما كانكت شم....باور كنيد من بي ادب نيستم جواب ندم اما يه چيزي به من بدين ديگه

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme