تبليغاتX
مــــــــــــن آزادم!!!!!!!!!!
   
مــــــــــــن آزادم!!!!!!!!!!
 
 
آرشيو مطالب

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

تیر 1386

خرداد 1386

____________________
مطالب اخير

سالگرد عقد

توهم سی سالگی

مگه می شه مردها زن گرفتن یادشون بره

ناراحتی یا شادی

آخرین قسمت محل کار من

محل کار من 7

محل کار من 6

محل کار من 5

محل کار من 4

غصه دارم

____________________
پیوندهای روزانه

در باب بکارت دختران:باکره ام پس هستم

واسه خودتون امضا ي ديجيتال بسازين

شما تو رختخواب مثل چه حيواني هستيد؟؟

سايت رسمي پائلوكئيلو

تعيين وزن مطلوب

كلي كتاب واسه دانلود

____________________
پیوند ها

باران

باور كن رفتنم را

خاتونك

من فقط يك زن

فرانكلين

خانم مارپل

من و همسرم عاشقانه هم را دوست داريم

روز مرگي

يادداشتهاي من

'گيلاسي

من و آرش

روي ميز آشپزخانه

دختر ترشيده

همسايه هاي3 (نقد فيلمه)

ايده خانوم

روزهاي من

دزيره

چند قدم نزديكتر به خدا

رونالي

فضول خانوم

سوگلي

من زن ايراني

مشي خانوم

لحظه

دنياي ليلي

سوسن

گالكسي

وصل (M)

بي تو برگي زردم (نرگس)

من در اقيانوس زندگي مي كنم(پانته آ)

پندارهاي آرايه

شكوفه هاي بهاري

زندگي مشترك

من عاشق زني شوهر دار بودم

شرح زندگی من

خواهم آمد سر هر دیواری میخی خواهم کاشت

روایت یک زندگی 18 ماهه

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

دوشنبه 1388/06/16

مگه می شه مردها زن گرفتن یادشون بره

چند شب پیش رفتیم مهمونی خونه یکی از فامیلهای آقای همسر .........پدر این آقا هم باهاشون زندگی می کنه که یک پیرمرد .........سنش بین ۸۰ تا ۹۰ ساله و آلزایمر هم داره....اینقدر این آلزایمر شدیده که گاهی صبحها که بیدار می شه عروسشو نمی شناسه.........ما رو بارها دیده اما اون شب وقتی ما رسیدیم تو اتاق نبود وقتی اومد بیرون سلام و علیک کرد و به پسرش گفت مهمونهاتو معرفی نکردی؟؟؟پسرش همه رو معرفی کرد........اون شب هر بار که می رفت تو اتاقی آشپزخونه ای .دستشویی یا جایی که مهمونها جلو چشمش نبودند...وقتی میومد تو جمع دوباره با همه دست می داد و سلام و علیک می کرد ....جاتون خالی که هر بار ما چقدر زیر زیرکی می خندیدیم ......فکر کنم ۳ یا ۴ بار این اتفاق افتاد.......یکی از مهمونها بهش گفت چقدر امشب خوش تیپ شدین ...مثل دامادها شدین باید دیگه واستون بریم خواستگاری.........اونم گفت پس یادت باشه ۲ یا ۳ تا دختر واسم نشون کنی............منم در شوک بودم که نی نی زیر لب گفت: این تنها چیزیه که مردها هیچ وقت فراموش نمی کنند........................راست می گفت ...این آقا از شدت پیری خمیده خمیده راه می ره و عروسشو یادش میره و حتی مهمونهایی رو که چند لحظه پیش دیده فراموش می کنه اما وقتی حرف از مبحث شیرین دامادی پیش میاد چیزی که یادش نرفته هیچی ....دلش به یکی هم راضی نمی شه .............................امون از دست این آقایون

وای که من تو این ماه رمضون ۲ کیلو چاق شدم نه اینکه همش مهمونی باشیمااااا نه ما فقط یکبار افطار جایی دعوت شدیم اما هر روز تو اداره از  فکر اینکه نمی تونیم نهار بخوریم با همکارام تا حد مرگ کیک و بیسکویت می خوریم نی نی هم تو محل کارش نمی تونه چیزی بخوره ساعت ۶ میاد خونه گرسنه ....ما هم ۶ شام می خوریم بعدش تا وقتی که خوابمون ببره بازم همش در حال خوردنیم خیلی بده..............................اون وفتها مثل آدمیزاد نهار می خوردیم و ساعت ۸ یا ۹ هم شام و دیگه اینقدر چرت و پرت نمی خوردیم...........من از دیروز رزیم گرفتم ........تازه تصمیم دارم ۴ شنبه روزه بگیرم....از الان استرس دارم...............نذر کردم ۳ روز تو تابستون روزه بگیرم این نذر مال ۸ سال پیشه .......اما من همش ناراحتی معده دارم نمی تونم روزه بگیرم ...اما اگه نگیرم بازم می مونه................

 

 
 

Weblog Themes By Pars Theme