|
|
محل کار من 6 |
 |
|
دیگه واقعا شرایط اونجا واسم غیر قابل تحمل شده بود ........سعی می کردم که باهاش هیچ برخوردی نداشته باشم تا اونجایی که می تونم کمتر باهاش حرف بزنم از نوع رفتارهایی که با من داشت خیلی چیزاها دستگیرم شده بود و احساس می کردم حالا بعد از من نوبت یکی از دخترهای قسمت حسابداریه...و متاسفانه اون دختر 4 سالی از من کوچکتر بود و فکر می کنم که تفلکی گول خورده بود و باهم دوست شده بودن........چون چندین بار پیش اومده بود که به بهانه های الکی میومد اتاق ما و کاری رو که منم می تونستم واسش انجام بدم یا می تونست تلفنی بپرسه از رئیس می پرسید و زمان زیادی هم پیشش می مونده یا وقتی قرار بود یک کاری تو دفتر اونا انجام بشه رئیس خودش می رفت .....و نکته جالبش اینکه این دختر تا حد مرگ از من متنفر بود فکر کنم یا فهمیده بود سوزه قبلی رئیس من بودم یا اون پشت سر من به دختر بد گفته بود.....اما همچنان آزار و اذیتش ادامه داشت من دیگه نهار ها می رفتم طبقه پایین و با خانوهای دیگه نهار می خوردم کلی دوست پیدا کرده بود و فهمیده بودم اینا خیلی آدمهای خوبی هستند ......اینقدر تو این مدت سعی کردم دیگه به آزار و اذیتهای این آدم فکر نکنم الان که می خوام بنویسم دیگه یادم نمی آد .....اما چندتایی که یادمه می نویسم.....یکیش یادمه یک پیرمرد محترمی تو اداره بود که سمت مشاور مدیر عامل رو داشت......یکبار من پای سیستمش نشستم تا مشکلش رو برطرف کنم کارم که تموم شد یادم رفت که با کاربر خودش دوباره لاگین کنم و برگشتم اتاقم و موقع نهار رفتم پایین تو این فاصله این آقا اومده بود پشت میزش و نمی تونست لاگین کنه زنگ می زنه به رئیس و رئیس مشکلش رو حل می کنه...اما وای که چه بلایی سر من آورد چه قشقرقی چه جیغ و دادی راه انداخت اینقدر گفت و گفت تا اشک منو در آورد...........یا یک دفعه دیگه فیلمبردار اومده بود اداره تا برای تبلیغات یک فیلمی از شرکت تهیه کنه ......موقعی که داشت فیلم می گرفت به من که رسید گفت روی کی برد تایپ کن تا من فیلم بگیرم ...کاش دستم می شکست و تایپ نمی کردم......چون ناخنهای من بلند بود ....بهشون گیر داده بودن و اون قسمت از توی فیلم حذف شد اما چون موقع ویرایش فیلم رئیس اونجا بود و فهمیده بود این دست منه و حذفش کردن ......چه جنگی به پا کرد و باز چقدر اعصاب منو خورد کرد.......روز تولدم موبایلم زیاد زنگ می خورد و منم که می دونستم گیر میده گذاشته بودمش روی سایلنت و اون روز برادرش هم بود که اون روزها نقش مشاور IT شرکت اجرا می کرد......هر بار که موبایل من زنگ می خورد سرش رو تکون می داد و برادرش رو نگاه می کرد با یک حالتی که انگار هر روز اوضاع اینطوری و من همش با تلفن حرف می زنم و بعدش در حالی که می دید من دارم با موبایل حرف می زنم صدام می کرد و شروع می کرد در مورد چیزی توضیح دادن........یکبار که اذیتم کرده بود بهش گفتم تو که می گفتی دوستم داری چطوری دلت میاد اینقدر اذیتم کنی؟؟؟گفت: اگه قراره مال من نباشی بهتره که اصلا نباشی..........و واقعا داشت این کار رو می کرد......من اون موقع هنوز از سر جریان کیان که قبلا نوشتم قرص اعصاب می خوردم.......و کارهای اون باعث شده بوده مقدار قرصهام بیشتر بشه....شبها نمی تونستم بخوابم .....و به شدت در حال چاق شدن بودم......رابطه اون دختر و رئیس هم ادامه داشت و می دیدم دختر بعضی وقتها شاده و گاهی گریون می دونستم رفتارهای رئیس این مدلیه.........یکی از رفتارهاش که خیلی عذابم میداد در حالی که من تو اتاق بودم با تلفن حرف می زد و رعایت منو نمی کرد و فحش میداد اونم چه فحشهایی ...همه کمر به پایین چه تو حالت دعوا چه تو حالت شوخی.......راستی یکی از چیزایی که فهمیدم با اون دختره دوست از تلفن حرف زدنهاش بود.................هر روز با استرس از خواب بیدار می شدم .....و تو راه تا سر کار هر دعایی بلد بودم می خوندم تا خدا کمک کنه و اون روز به خیر بگذره............اون تمام این کارها رو می کرد تا من استعفا بدم چون می دونست نمی تونه منو بیرون کنه من قرارداد داشتم و هنوز تا پایان قراردادم 5 یا 6 ماه مونده بود و اگه بیرونم می کرد برطبق قانون کار باید حقوقم رو تا آخر قرار داد پرداخت می کرد و اون منو اذیت می کرد تا برم....................اون موقع که با من خوب بود همش به اینکه خونه ما فلان جاست و خونه خودش پایین شهر تاکید می کرد منو دختر بالا شهری صدا می کرد و این موضوع خیلی واسش مهم بود و نکته ای که من در مورد اون دختر که باهاش دوست شده بود فهمیدم این بود که اونم خونه اش نزدیک خونه ما بود از یک خانواده نسبتا پولدار و محترم.............(بعدا توضیح بیشتری میدم در این مورد) این چند وقتی که با خانوها دیگه دوست شده بودم می دونستم که همه از رئیس بدشون میاد و هیچ کس حاضر نیست حتی یک کلمه در مورد این آدم با من حرف بزنه...........فقط اون خانومی که گفتم از شیراز اومده بود در جریان تمام داستان بود و من خیلی وقتها که دیگه جون به لب می شدم می رفتم پیشش و گریه می کردم..........یکبار که گریه های منو دید گفت چرا اینقدر ساکتی برو به مدیر پشتیبانی بگو این آدم اینطوریه تا کی می خوای سکوت کنی ........گفتم کسی حرف منو باور نمی کنه اون مخ همه رو شستشو میده........گفت خوب بگو بی تربیت باهات بد حرف می زنه جلو تو به دیگران فحش خواهر و مادر میده...........تصمیم گرفتم این کار رو بکنم..............................ادامه میدم |
|
|
|
|
|
| |