تبليغاتX
مــــــــــــن آزادم!!!!!!!!!!
   
مــــــــــــن آزادم!!!!!!!!!!
 
 
آرشيو مطالب

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

خرداد 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

بهمن 1387

دی 1387

آذر 1387

آبان 1387

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

تیر 1386

خرداد 1386

____________________
مطالب اخير

سالگرد عقد

توهم سی سالگی

مگه می شه مردها زن گرفتن یادشون بره

ناراحتی یا شادی

آخرین قسمت محل کار من

محل کار من 7

محل کار من 6

محل کار من 5

محل کار من 4

غصه دارم

____________________
پیوندهای روزانه

در باب بکارت دختران:باکره ام پس هستم

واسه خودتون امضا ي ديجيتال بسازين

شما تو رختخواب مثل چه حيواني هستيد؟؟

سايت رسمي پائلوكئيلو

تعيين وزن مطلوب

كلي كتاب واسه دانلود

____________________
پیوند ها

باران

باور كن رفتنم را

خاتونك

من فقط يك زن

فرانكلين

خانم مارپل

من و همسرم عاشقانه هم را دوست داريم

روز مرگي

يادداشتهاي من

'گيلاسي

من و آرش

روي ميز آشپزخانه

دختر ترشيده

همسايه هاي3 (نقد فيلمه)

ايده خانوم

روزهاي من

دزيره

چند قدم نزديكتر به خدا

رونالي

فضول خانوم

سوگلي

من زن ايراني

مشي خانوم

لحظه

دنياي ليلي

سوسن

گالكسي

وصل (M)

بي تو برگي زردم (نرگس)

من در اقيانوس زندگي مي كنم(پانته آ)

پندارهاي آرايه

شكوفه هاي بهاري

زندگي مشترك

من عاشق زني شوهر دار بودم

شرح زندگی من

خواهم آمد سر هر دیواری میخی خواهم کاشت

روایت یک زندگی 18 ماهه

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

دوشنبه 1388/05/19

محل کار من 7

رفتم پیش مدیر پشتیبانی با یک نامه مکتوب که این آقا چنین و چنانه.......هر کاری که این چند وقت کرده بود رو گفتم الا یک موضوع اونم اینکه ازم خواستگاری کرده.......نگفتم چون اگه می گفتم فقط به ضرر اون نبود به ضرر خودم هم می شد ....همیشه تو محیط کار اینجور موارد بیشتر از همه به ضرر دختر می شه...............(دیگه زیاد حوصله توضیح دادن این داستان کذایی رو ندارم و خلاصه اش می کنم)....روز بعد عصبانیت از چشمهای رئیس بیرون می زد داشت می ترکید تا نزدیکهای ظهر با هم برخوردی نداشتیم ولی من منتظر بودم تا هر لحظه منفجر بشه........دم ظهر اومد و تمام پس وردها و کلیدهایی که من داشتم رو بدون هیچ توضیحی گرفت ..منم خیلی آروم اونها رو دادم ...واقعا ازش می ترسیدم........اون روز گذشت و شب ساعت ۱۱ واسم یک اس ام اس اومد از رئیس و نوشته بود از فردا دیگه نیا سر کار..........منم پر رو عصبانی شدم که مردیکه غلط کرده اون کیه که بگه من برم یا نرم........فرداش مثل همیشه رفتم سر کار ...وقتی اومد دید من اومدم....باورش نمی شد فکر می کرد می ترسم و نمی رم سر کار ........قرار بود مدیر پشتیبانی یک جلسه با حضور برادرش بزاره و مثلا مشکل ما رو حل کنه گذاشت ......من تنها و اونا 3 تایی با هم خیلی سخت بود ...مخصوصا که این آدم منکر تمتم کارهایی که کرده بود شد منم مهمتریت مشکلم این بود که این آقا به خاطر جواب منفی من تصمیم داشت منو از صفحه اون شرکت حذف کنه و من نمی تونستم اینوبگم و کارهایی که کرده بود اینقدر احمقانه بود که وقتی من می گفتم و اون منکر می شد کاملا من مقصر می شدم که دروغ گفتم ..خیلی شرایط بدی بود...روز بعد.....  رفت تو اتاقش و بعد از چند دقیقه با یک نامه اومد گذاشت روی میز من و رفت.....توش نوشته بود که برم اون یکی ساختمان و سیمهای اضافی رو جمع کنم .....کارد می زدن خونم در نمی اومد داشتم از عصبانیت منفجر می شدم ....اما اون مخصوصا این کار رو کرده بود که صدای منو در بیاره تا بعدا ازش استفاده کنه و بگه من کار انجام نمی دم.........منم رفتم .....البته منم می دونستم باید چی کار کنم.....رفتم اونجا و مستخدم اونجا رو صدا کردم تا سیمها رو جمع کرد.....وقتی برگشتم  آخر وقت بود و رفتم خونه...........2 یا 3 روز بعدش بدون هیچ اتفاقی گذشت اما روز 4 که رفتم سر کار...........پشت میزم نشسته بودم که اومد و گفت وسایلتو جمع کن و از قسمت من برو بیرون.........وای که چقدر حالم بد شده بود تنها فکری که به ذهنم رسید این بود که همون لحظه از اونجا برم بیرون چون این آدم خیلی بی ادب بود و ممکن بود توهین دیگه ای هم به من بکنه.....رفتم پیش اون دوستم که از شیراز اومده بود تا قیافه منو دید فهمید چه خبره منم زدم زیر گریه......اونم سریع گفت خوبه حالا که داری گریه می کنی همین طوری برو پیش مدیر اداری و بهش جریان رو بگو ...........منم گریه کنان رفتم ....خیلی حالم بد بود خیلی.....اونم از دیدم وضعیت من خیلی ناراحت شد...و گفت همین جا بشین تا تکلیفت معلوم شه من خودم می رم دنبال کارت این مردیکه حق نداره به تو همچین حرفی بزنه .....خلاصه اینکه یک هفته ای من هر روز تو قسمت اداری می نشستم و به پیشنهاد همون آقایک نامه نوشتم به مدیر عامل مشکلاتم رو توضیح دادم و خواستم که ملاقاتش کنم.......تو این مدت بازم خیلی چیزا فهمیدم اینکه تو اینجا هیچ کس از این آدم دل خوشی نداره اما جرات ابراز نداره و از همه مهمتر اینکه همشون می خواستن کمکم کنند یا شاید بهتر بگم می خواستند منو وسیله ای قرار بدن واسه بیرون انداختن این آدم......چون هر کسی به نوعی زهر این آدم رو چشیده بود...اما زهی خیال باطل که مدیر عامل فامیل این آدم بود و شانس من کم ..اما من اولین کسی بودم که جلوش ایستاده بودم و کوتاه نیومدم......رفتم پیش مدیر عامل .....اما کلا بی فایده بود چون اونم حرفهای منو باور نمی کرد و اون قبلا حسابی مدیر عامل رو پر کرده بود چند بار تصمیم گرفتم علت اصلی آزار و اذیتهاشو بگم اما دیدم به ضرر خودم می شه......یک هفته دیگه هم گذشت ........و من همچنان بیکار تو قسمت اداری نشسته بودم....البته بگم که از نظر روحی داغون شده بودم.......آستانه تحملم بسیار پایین بود و با کوچکترین چیزی گریه می کردم.....شبها به سختی می خوابیدم و تمام مدت خوابهای بد می دیدم ....صبحها با دلشوره و نگرانی خیلی بدی بیدار می شدم و تمام روز روز منتظر یک اتفاقی بود از دیدن این آدم وحشت داشتم وقتی می دیدمش حالم بهدت بد می شد از شدت استرس سر درد شدید و حالت تهوع می گرفتم و دست و پام یخ می کرد........آخر هفته دوم بهم خبردادن که منو منتقل می کنند به ساختمان دیگه ای که همون نزدیکی بود و واحد تحقیق و توسعه بود ....می دونستم اونجا خبری نیست اما خوبیش این بود که دیگه این آدم رو نمی دیدم........اونجا یک آپارتمان کوچک بود با 8 الی 9 نفر پرسنل ....منو مثلا فرستادن مسئل شبکه اونجا باشم........اما یک اتاق دادن بهم با یک تلفن حتی یک کامپیوتر هم نداشتم .

 
 

Weblog Themes By Pars Theme