|
|
محل کار من 2 |
 |
|
برخلاف قیافه بد اخلاق برادر کوچک توی کار خیلی خوب بود و سعی می کرد کمکم کنه و همه چیز رو یادم بده.........خیلی هوامو داشت........هر اتاقی که می رفتم کار انجام بدم الکی یک بهونه پیدا می کرد میومد سر می زد ....کم کم ما با هم صمیمی شدیم البته تو چهارچوب کاری.....اما من همچنان حق نداشتم برم تو اتاق سرور........اون که قبلا تا میومد سر کار می رفت تو اتاق سرور و بیرون نمی اومد حالا همش بیرون اتاق می نشست و هر دفعه واسه بیرون بودنش یک بهانه ای داشت.......از همکارها حرف می زد و اینکه محیط کاری اینجا خیلی بد.....اون ۲ تا خانومی که اون طرف پارتیشن نشستن خیلی به تو حسودی می کنند چون تو تو این قسمت کار می کنی....یا اینکه فلانی رفته پیش برادر بزرگم و خواسته زیر آبت رو بزنه اما من ازت دفاع کردم..........یا اینکه چه کار خوبی می کنی نهار نمی ری نهار خوری اونجا یک مشت خاله زنک نشستن و چرت و پرت می گن در حد ت نیست که بری اونجا........این حرفها و دلسوزیهاش باعث می شد تا من روز به روز نسبت به اطرافیانم بدبین تر و نسبت به خودش با اعتمادتر بشم...................اکثرا شبها تا دیر وقت تو شرکت بود گاهی تا ۱۰ الی ۱۱ می گفت حوصله خونه رفتن ندارم ....اینجا می مونم بهتر ...و وقتهایی که کار زیاد بود منم تا ۷ یا ۸ می موندم........اون روزها منو نی نی بعد از یک جریانی که مدت ۲ هفته با هم قهر بودیم آشتی کرده بودیم و تصمیم گرفته بودیم که دیگه با هم دوست دختر دوست پسر نباشیم ...فقط ۲ تا دوست معمولی(از این تریپهای احمقانه ای که مقتضای اطوارهای اون حال و احوال بود) به خاطر همین روابطمون کمتر شده بود دیگه مثل قبلش هر روز همدیگه رو نمی دیدیم .........وقتهایی که باید یک کاری می کردم که سنگین بود با اینکه اون مثلا مدیر بود اما سریع میومد کمک و نمی ذاشت من تنهایی انجام بدم........یک روز بالاخره کامپیوترش رو برداشت اومد بیرون اتاق نشست......به بهونه صدای زیاد سرور ها و اینکه می خواد حواسش به همه چی باشه...... ..گاهی پشت سیستم یکی از خانومهای همکار می نشستم و تا کارم تموم بشه باهاشون خوش و بش می کردم و می دیدم چقدر رفتارشون دوستانه و خوبه..اما به محض اینکه میومدم بالا آقای رئیس کوچک منو صدا می کرد و می گفت پیش خانوم فلانی رفتی مشکل چی بود؟؟؟حواست باشه ها این خانوم خیلی آدم بدیه از دئر دوستی در میاد اما می خواد ازت یک چیزی پیداغ کنه تا زیر آبتو بزنه و حرفهایی از این جنس منم ساده بودم و باور می کردم کم کم متوجه شدم ایشون از توی دوربینهایی که تو اتاقها نصب شده تمام مدت منو چک می کنه که کجا میرم یا با کی حرف می زنم ....دسترسی به تصویر اون دوربینها فقط واسه مدیران رده بالا و این آقا چون مدیر شبکه بود فراهم بود و من تازه متوجه شده بودم که تو تمام اتاقها دوربین وجود داره اما تصویرهاشونو ندیده بودم.........این جریانات همین طور ادامه داشت یک روز که تعطیل شدم نی نی اومد دنبالم تا بریم ددر.....تو ماشین نشسته بودم که واسم اس ام اس اومد ...باز کردم از طرف آقای رئیس کوچک بود....اما یک اس ام اس رومانتیک...شکه شده بودم از طرفی تو ماشین نی نی بودم فقط کافی بود بفهمه........تنها چیزی که به ذهنم می رسید این بود که اشتباهی فرستاده و من بهتر هیچ عکس العملی انجام ندم ...بی خیالش شدم........فرداش رفتم سر کار من هیچ عکس العمل خاصی نشون ندادم اونم اومد و برخلاف روزهای گذشته رفت تو اتاق سرور و در اتاق رو بست مثل روزهای اولی که اومده بودم....تا ظهر ازش خبری نبود تا بعد از نهار در اتاق رو باز کرد و پیگیری یک کاری و کرد....وقتی من جواب دادم در حالی که سعی می کرد منو نگاه نکنه گفت...راستی .......اس ام اس دیروزم اشتباهی برای شما فرستاده شد....ببخشید....منم گفتم...حدس زدم ..خواهش می کنم..............اما این کارش باعث شد مطمئن شم که اشتباهی نفرستاده بود چون هیچ عکس العملی از من ندید این کار رو کرد و اینکه از صبح تو اتاق سرور هم بوده به همین دلیل بوده..............گیج بودم.....چرا فرستاد...حالا این رفتار بچگانه یعنی چی؟؟؟؟ازش بدم نمی اومد اما .......روزها تند تند می گذشت و رفتارهاش بازم مثل قبل بود با محبت و مهربون...و مرتب منو از همکارهام می ترسوند....تو این فاصله چند باری پیش اومد که ساعت 12 با خانومها رفتم نهار رفتارشون خیلی خوب بود و سئوال می کردن که چرا باهاشون نمی رم نهار؟؟؟؟اما هر دفعه اش روز بغدش آقای رئیس منو می خواست و می گفت چرا اینکارو کردی؟؟؟حالا هر اتفاقی بیفته دیگه پای خودته...من همش می خوام کمکت کنم تا اینجا بمونی و دیگران زیر آبتو نزنن اما تو خودت نمی زاری و منم عذاب وجدان می گرفتم که من چقدر خرم این بیچاره داره کمکم می کنه اما من خودم دارم خرابش می کنم ............صبر کنید بر می گردم |
|
|
|
|
|
| |